دفتر شعر
۶۳ شعر در این دفتر
ای شیر خدا علی عالی دستیای بر همه کاینات والی دستی
سحّ طرفی الدّموع حتی تخلیو فوادی من الجوی لا یسلی
از هوش جانگداز شد آب استخوان منآن ققنسم کز آتش خود سوخت جان من
ابا حسن افدیک اعیت مذاهبیو عیل اصطباری من کرور النوائب
تعالی الله از اینکاخ فلک فرساد بیناشکه سر بر اوج او ادنی زند قوسین ایوانش
پیچم بخود چو مار در این تنگنای تاردردا که شد طلسم من این آتشین حصار
نسیم قدسی یکی گذر کنبه بارگاهی که لرزد آنجا
زخاک اگر همه بعد از تو حور عین خیزدسلاله چو تو مشکل زماء وطین خیزد
چه سرودیست که اینمرغ خوش الحان آوردمژده باد بهاری بگلستان آورد
همتی کز پا نشستم یا علیمانده ام بر گیر دستم یا علی
شه کبریا منشا توئی که امیر عز مجلّلیبه تو زیبد عرش جلال حق که به تاج قدس مکلّلی
کرد خور عشق دوست از افق دل ظهورساحت جانرا گرفت پرتو الله نور
ایمظهر صفات خداوند بیمثالایذات پاکت آئینه ذوالجلال
دلا تا کی در این عالم غم و جور و محن بینیبکار خویشتن هردم دو صد عقد و شکن بینی
عج للمسیر و سرفی البیدو القللان العلی فی ستون الانیق الذلل