دفتر شعر
۱۴۴ شعر در این دفتر
تیشه بر پا زدی ار داغ منش در دل بودآن قوی پنجه که در کوهکنی کامل بود
دلبر من به چهره چون زلف معنبر آوردمهر نخوشه جا دهد مه به دو پیکر آورد
اگر بلبل به دل داغی ز جور باغبان دارددر آتش من که با من نوگل من سرگران دارد
افسرده دلان شورت نادیده بسر داردزین پردۀ شورانگیز خوش آنکه خبر دارد
جان در خور خدنگ تو ابرو کمان نبودورنه دل رقیق تو نامهربان نبود
گر نه چشمان تو در قصد گرفتارانندز چه هر گوشه از او صف زده خونخوارانند
بتان چو زلف مسلسل به تاب میسازندبه گردن قمر از مو طناب میسازند
در قیامت اگرم زلف تو زنجیر شوددل ز دوزخ میر اندیشه که دلگیر شود
شانه هر دم که بر آن کاکل مشکین گذردوه چه گویم که چهها بر دل خونین گذرد
عمری که بیتو ای مه نوشاد میرودسر داده خرمنی است که بر باد میرود
این خودسری که زلف تو ای دلربا کندبا روزگار غمزدگان تا چهها کند
تا سر کار تو با خانۀ خمار افتادراز سر بستۀ ما بر سر بازار افتاد
انس من ایشیخ با می است و دف و عودمی نتوان کرد ترک عادت معهود
یارب آنخال که ما را شد از او روز سیاهببلای خم زلف تو گرفتار آید
محتسب با ساغر می گرد مرا سر بشکندبا کم از سر نیست ز آن ترسم که ساغر بشکند
بکش ای دوست نداریم ز حکم تو گزیرگر به کیش تو گناه است ترحم با سیر
ز تاب زلف تو نارسته خط دمید آخربغیر روز سیاه از تو دل ندید آخر
نه در آزردن دلها چو تو خودرای دگرنه چو من بر سر خوی تو شکیبای دگر
هندوی چشم و خال و خط و زلف مشکبیزدستی بهم نداده که ممکن شود گریز
شد روی یار جلوهگر از زلف مشکبیزصبح امید میدهد ای بخت خفته خیز
ای جوان کاین همه آتش زنیم بر دل و ریشسینه از آه به تنگ است بیندیش ز خویش
گه به مسجد کشدم گه به کلیسای کشیشبستۀ موی بتانست مرا تختۀ کیش
نه سر سیحۀ زاهد نه چلیپای کشیشکفر زلف تو رها کرد مرا از همه کیش
کجا به گوش رسد نالههای زار منشهزار بلبل دستانسراست در چمنش