دفتر شعر
۱۴۴ شعر در این دفتر
عاشق که رنج عشق نداند ز راحتشگو باز گیر رحل اقامت ز ساعتش
جهان دریای خوناب است و ناپیداست پایانشالا ای آب جو بهراس از این دریا و طوفانش
دل من کنعان است و چاه سینهٔ زندانشجهان مصر بلاخیز و خرد یعقوب نالانش
چشم بر صیدم نیفکند آنشکار افکن دریغدر خور شاهین چشم او نبودم من دریغ
گفتم رقم کنم به تو حال دل ملولرشک آیدم که بر تو فتد دیدۀ رسول
من آن نیم که دل آزرده از جفای تو باشمگرم ز پیش نظر رانی از قفای تو باشم
هر دم از یاد تو با چشم جدا گریم و مویمکه به سروقت تو چشمیست جدا هر سر مویم
با تو نخواهم رخ حور ای صنمعقل نبازم ز قصور ای صنم
گر مساعد شود آن طرۀ عنبر شکنمچندگاهی ز جنون رخت بصحرا فکنم
خم ابروی تو تا با مژه پیوست به همداد چین تا به ختا تیر و کمان دست به هم
که برگذشت که خون میرود ز چشم ترمچه شعله بود که از پا گرفت تا به سرم
بپای دار کشد محتسب ز میکده مستمخدا کند که نگردد رهاقرا به زدستم
می بنالم که بسر وقت رسد صیادمنه من از تنگی دام است که در فریادم
خیز تا معتکف خانه خمار شویمسر به پیشش بسپاریم و سبکبار شویم
زنی چو آتش می ساقیا بخر من هوشمچنان بزن که بمحشر برند دوش بدوشم
به سرم فتاده شوری که ز خود خبر ندارمبرو از سر من ای سر که هوای سر ندارم
دل به دریا زدن از چشم تر آموختهامچه هنرها که ز فیض نظر آموختهام
دل گسست از من و با چشم تو پیوست به همدشمن و دوست به خونم شد و همدست به هم
سر گران تا کی ز من ساقی بده رطلی گرانمکز سبک مغزی ز پای افکند دور آسمانم
عهدها شد که نکردی به نگاهی شادمسستعهدا مگر از چشم تو باز افتادم
من ای حریف نه مرد شراب گلگونمبه شادکامی غم جام پر کن از خونم
خون شد دل از علایق ناسوت کثرتمساقی به گردش آی بده جام وحدتم
ای صنم کز چشم کافر کیش بردی دین منبرخی سحرت که بستی چشم عالم بین من
ای غلام بر سیمین تو زرین کمرانخاکسار کف پای تو سر تا جوران