دفتر شعر
۱۸۶ شعر در این دفتر
آن شاه که گاهی نظری سوی گدا داشتیارب ز سرم سایهٔ لطفش ز چه وا داشت
سینه پر ناله و لب خاموش استبر زبان قفل و دلم در جوش است
ای آفت جان ها خم ابروی کمندتغارت گر دل ها قد دل جوی بلندت
دل و دین بتی نامسلمان گرفتبیک عشوهٔ کشور جان گرفت
ای دل نخوری محنت و اندوه که چندتاز یار و دیار ار ببریدند برندت
گل آمد بلبلان را این پیام استکه بی می زندگی دیگر حرام است
دل ز محنت شده خون جام می ناب کجاستجان شد از دست برون نغمه مضراب کجاست
باغ و گل و مل همه مهیاستهنگام تفرج و تماشاست
هندوی خال رخش باج ز عنبر گرفتپستهٔ جان پرورش شهد ز شکر گرفت
باز یار بیوفای ما سر یاریش نیستذرهٔ آن ماه مهر آسا وفادریش نیست
گودست کشد از ناز این نرگس طنّازتمردم همه را کشتی دیگر که کشد نازت
شبی دارم دراز و تیره همچون تار گیسویتدلی دارم پریشان همچو موی عنبرین بویت
مرا از عشق دل لبریز خون استچو اخگر کز محبّت در درون است
ای قبلهٔ حاجات ملک طرف کلاهتمجموعه آفات فلک طرز نگاهت
چون دست قضا رشته اعمار برشتبگسیختنش خامهٔ تقدیر نوشت
زیبی که بشکل هرنگار استدر هیبت خوبت استوار است
جام جم مظهر اعظم دل درویشان استنخبهٔ جملهٔ عالم دل درویشان است
ساقی قدحی در ده تقریب و تعلل چیستایام بهار آمد بی باده نشاید زیست
ای نقش چکل چو گل محدثلم تحلف ان تفی و تحنث
دل را به تمنّا ز تو دیدار و دگر هیچقانع بتماشاست ز گلزار و دگر هیچ
جستهام شیرینسخن یاری فصیحشور شهری خسروی شوخی ملیح
دل و دین می کنی یغما بدین رخجهان گشتم ندیدم اینچنین رخ
تا کی ز غمت ناله و فریاد توان کردز افتاده به کُنج قفسی یاد توان کرد
ترا دوشینه بر لب جام و غیر اندر مقابل بودمرا از رشک بر لب جان و می خونابهٔ دل بود