دفتر شعر
۲۸۲ شعر در این دفتر
به سر انگشت نما زاهد انگشت نما رامنظر دوست که تا سجده کند صنع خدا را
پیش دلسوزان درآر آن شمع بزمافروز راتا بیاموزد ز جان دردمندان، سوز را
چون پریشان میکند آن زلف عنبربیز رادر جهان میافکند آشوب و رستاخیز را
ساقیا! خیز و بیار آن آب رنگ آمیز راوان حریف تلخ شیرین کار شورانگیز را
پیش تو عرضه می کنم حال تباه خویش راتا تو نصیحتی کنی چشم سیاه خویش را
خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راه گذر نیست مرا
روز اوّل که به چشمت نظر افتاد مراوای از چشم تو زان باده که در داد مرا
نمی کنی نظری بیدلان غمگین راهمی کشی به جفا عاشقان مسکین را
زلفی که چو دود است بر آتش وطن او رامشکل نبود در دلم آتش زدن او را
هر آن کس که دیده ست آن خاک پانیاید به چشمش دگر توتیا
ای جبینت ماه و رویت آفتابمی فتد بر خاک کویت آفتاب
حدیث عشق میسّر کجا شود به کتابتکه نام عشق بسوزد سر قلم ز مهابت
چو گل بگشاد لب را در ملاحتزبان بگشاد بلبل در فصاحت
بس که جانم ز تمنّای رخ یار بسوختدل هر سوخته بر زاری من زار بسوخت
دل که از من گشت ناپیدا کجاست؟یا رب آن شوریده شیدا کجاست؟
این چه شمع است که در مجلس مستان برپاستوین چه شور است که از باده پرستان برخاست
هر آن نفس که نه با دوست می زنی باد استخنک دلی که به دیدار دوستان شاد است
یاقوت شکربار ترا لذّت قند استیک بوسه از آن لعل شکر بار به چند است؟
عاشق سوخته دل زنده به جانی دگر استاز جهانش چه خبر، کاو به جهانی دگر است
سر معشوق بر بالین ناز استسر عشّاق بر خاک نیاز است
دلم متاب که هجران سینه تاب بس استچه دورم از رخ خوبت همین عذاب بس است
می گزی لب را که طعم لعل خندانت خوش استگوییا آن شکر شیرین به دندانت خوش است
خطّ تو که در عین خرد عین جمال استخطّی ست که بر خوبی رخسار تو دال است
گهی با ما خوش و گه سرگران استنمی دانم که هر دم بر چه سان است