دفتر شعر
۲۸۲ شعر در این دفتر
من صورتی چنین نشنیدم به دلبرییا رب چه گویمت که چه پاکیزه منظری
ای برگ گل سوری! از خار مکن دوریاز خار مکن دوری، ای برگ گل سوری!
بزن تیغ و مکن تندی و تیزیحلالت باد اگر خونم بریزی
بده ساقی شراب لایزالیبه دست عاشقان لاابالی
ای چشم و دهان تو به هم خواب و خیالیروی تو و ابروی تو بدری و هلالی
خیز که شب رفت و صبح کرد تجلّیبزم برآرای همچو جنّت اعلی
سرگذشتی بشنو از من داشتم وقتی دلینیک رایی، مقبلی، دانش پرستی، عاقلی
بیاور ساقیا! در دِه من دل خسته را جامیکه من خود را نمی دانم ز نیک و بد سرانجامی
هر کجا بشکفد گلستانینبود بی هزار دستانی
جهان پیر را نو شد جوانیمنه ساغر ز دست ار می توانی
[چه] موجب است که با ما بجز جفا نکنی؟چه دیده ای که نگاهی به سوی [ما] نکنی؟
ای به بازار غم عشق تو صد جان به جویخود ترا نیست غم حال اسیران به جوی
ای حسن ترا مثال شاهیآیینه رحمت الهی
تا بدو کرده ام تولاّییکرده ام از جهان تبرّایی
خوش آن زمان که چو بخت از درم فراز آییغمم ز دل ببری چون جمال بنمایی
گر گریه من بشنوی ای یار بگرییور زاری من گوش کنی زار بگریی
هر کس به جست و جویی هر گوشه گفت و گوییدر پرده وصالش کس ره نبرده بویی
نگارا! با هواداران ز بیزاری چه میگوییچو زلفت با گرفتاران چه سر داری، چه میگویی