دفتر شعر
۲۸۲ شعر در این دفتر
ای سایبان شاهی بر آفتاب بستهبرگرد ماه زنجیر از مشک ناب بسته
زهی زلف تو نرخ سنبل شکستهبه زنجیر زلفت دل خسته بسته
ای بی سببی ز بنده برگشتهواندر پی صحبتی دگر گشته
ماییم و دلی به غم نشستهروزان و شبان دُژم نشسته
قدحی نوش کن و جرعه به مخموران دهنوشدارو ز لب لعل به رنجوران ده
ای از آن طرّه سرافکندهخانه عالمی برافکنده
ای جمال رخ تو تا بودهعاشقان در غمش نیاسوده
معشوقه به چنگ آر و می و چنگ و چغانهکاحوال جهان جمله فسون است و فسانه
ای ز نور رخت افتاده به شک پروانهشمع رخسار ترا شمع فلک پروانه
بیاور ای بت ساقی شراب دوشینهبزن برآتشم امروز آب دوشینه
ای سهی قدّ ترا سرو و صنوبر بندهایعالمی حُسن ترا چاکر و چاکر بندهای
ای یار! دوش همدم و یار که بودهای؟لبها گزیده شب به کنار که بودهای؟
جانا! تو سوز و درد دل ما ندیدهایاز ما سؤال کن که تو اینها ندیدهای
من کِیَم، بر آستانت خستهٔ بیچارهایعاشقی سرگشتهای از خان و مان آوارهای
ای ز چشمان تو در دیده بختم خوابیوز سر زلف تو در رشته جانم تابی
ما کرده ایم نامه هستی خویش طیوآنگه نهاده بر سر بازار عشق پی
به یاد آور که در ایّام خُردیقدم در دوستی چون می فشردی
چه جرم رفت که یکباره مِهر ببریدیچه اوفتاد که از ما عنان بپیچیدی
ز سودای گل سوری ز عشق روی گلناریمن و بلبل به سر بردیم عمری در گرفتاری
در زمستان بر امید آنکه باز آید بهاریعاشق گل را بباید ساختن با نوک خاری
آیم که رُخت بینم و دیدن نگذاریآواز خوشت نیز شنیدن نگذاری
بکوش تا دل آزرده ای به دست آریکه اهل دل نپسندند مردم آزاری
صبحدم می گفت نالان بلبلی بر شاخساری:گل بخواهد رفت تا دیگر که بیند نوبهاری
چنین کرشمه کنان گر به شهر برگذریهزار دل بربایی هزار جان ببری