دفتر شعر
۲۸۲ شعر در این دفتر
که میبرد به سوی دوستان سلام غریبان؟که میبرد به سوی خان و مان پیام غریبان؟
آن ابرو و رخ نیست هلال و قمر است آنوان عارض ولب نیست که شمع و شکر است آن
مکن وز مهربانان رو مگردانمرا آشفته چون گیسو مگردان
از آن ساعت که افتادم جدا از صحبت یارانهمی بارم همه روزه سرشک از دیده چون باران
چون سایه منم فتان و خیزانوز سایه خویشتن گریزان
ای چشم نیم مست تو خمّار عاشقانزلف دراز دست تو عطّار عاشقان
ای حریم آستانت مسکن آوارگانمرهم دلخستگانی چاره بیچارگان
از سر کوی تو با دل باز نتوان آمدنبل کز آن منزل به منزل باز نتوان آمدن
درد تو در سینه دارم دم نمییارم زدنآه کز درد تو آهی هم نمییارم زدن
امروز درین شهر هر آن دل که شود گمدر حلقه گیسوی تو باید طلبیدن
ای زلف تو بخت تیره منتاریکی او چو روز روشن
ای بت سرو قد سیمین تنوی گل نوبهار و سرو چمن
ای وصالت آرزوی جان غَم پرورد منبر حذر باش از سرشک گرم و آه سرد من
الا ای گل لاله رخسار منمکن بیش ازین قصد آزار من
چند خوری خون دلم، چیست ترا با دل من؟چند کشم جور و ستم، وا دل من وا دل من
باز برآمد اختر میمونباز پس آمد بخت همایون
چه نکهت است مگر بوی بوستان است اینچه دولت است مگر روی دوستان است این
چرا گل می کند بیداد چندین؟که بلبل می کند فریاد چندین
درد ما دوری درمان برنتابد بیش ازینپشت طاقت بار هجران بر نتابد بیش ازین
گرچه رفت آب رخ من در سر یاری اوخاک خواهم گشت در راه وفاداری او
گر عاقلی در عشق او، دیوانه شو دیوانه شوور هوش داری زودتر مستانه شو مستانه شو
ای صبا! احوال من با او بگوحال بلبل با گل خودرو بگو
نمی کنی نفسی سوی من به لطف نگاهمگر ز ناله شبهای من نه ای آگاه
آهی که من خسته برآرم ز جگرگاهنُه پرده افلاک بسوزم به سحرگاه