دفتر شعر
۲۸۲ شعر در این دفتر
من شمع طلعتت را پروانه ای حقیرمپروانه وار روزی در پیش پات میرم
همی خواهم که تا من زنده باشمتو سلطان باشی و من بنده باشم
خیال روی تو مأوا گرفت در بر چشمنمی شود نفسی غایب از برابر چشم
شکر است که سجّاده درافتاد ز دوشمتا من نتوانم که دگر زهد فروشم
ساقی بده به باده خلاصم ز چنگ غمبنمای رنگ شادی و بزدای زنگ غم
از دوری کنار تو هستم میان غمگم گشته بی چراغ رخت در جهان غم
المنّة لِلّه که برآمد همه کامموان آهوی پدرام درافتاد به دامم
ز سودای غم عشقت چنانمکه سر از پا و پا از سر ندانم
من بنده آن قامت و بالا و میانممن عاشق و شوریده و شیدای فلانم
ای قامت تو سرو روانمبی تو روان است از تن روانم
روزی کزین سراچه سفلی گذر کنموانگه به سوی عالم علوی سفر کنم
هر شام شمع چرخ ز طارم درافکنموز آه تیره دود به عالم درافکنم
کی دهد دستم که در پایت سراندازی کنمتو زنی چوگان و من چون گوی سربازی کنم
دارم غم نهانی و پیدا نمیکنمبا کس حکایت دل شیدا نمیکنم
در هجر تو زین گونه که بی صبر و سکونمدادند همه خلق گواهی به جنونم
ما سر بر آستانهٔ دلبر نهادهایمجایی که پای دوست بود سر نهادهایم
به رخ خاک درت رُفتیم و رَفتیمدعای دولتت گفتیم و رفتیم
دادیم بسی جان و به جانان نرسیدیمدر درد بمردیم و به درمان نرسیدیم
ما شب و روز رند و و مَی خواریمساکن آستان خمّاریم
منِ غریب که در هجر یار میگریمهمینشینم و تنها و زار میگریم
بیا که داد صبوح از بهار بستانیمبرات بی غمی از روزگار بستانیم
پدید نیست دگر ره دل بلا جویمندانم این دل گم گشته را کجا جویم
دردی که مراست با که گویمدرمان دل خود از که جویم
سحر چون غنچه بگشاید گریبانبیا بشنو خروش عندلیبان