دفتر شعر
۲۸۲ شعر در این دفتر
ز بس که در نظر آمد مرا خیال خیالوصال دوست گمان می برد وصال خیال
دامن کشان رسید سوی جویبار گلای ترک گلعذار به دامن بیار گل
دور نشاط آمد و دوران گلبزم طرب ساز در ایوان گل
ای به ما نزدیک همچون جان و دور از ما چو دلکردهام از شوق لعلت دیده را دریا چو دل
رسید وقت صبوحی بیار ساقی جامبه یاد بزم صبوحی کشان دُرد آشام
در میان موج بحری بیکران افتادهامموج بحر بیکران را در میان افتادهام
تو آفتاب بلندی و من چنین پستمبه دامنت چه عجب گر نمی رسد دستم
دوش جان را در فضای کوی جانان یافتمکوی او را از صفا جولانگه جان یافتم
صبحدم بر بوی جانان سوی گلزار آمدمهمچو بلبل پیش گل در ناله زار آمدم
باز از چمن غیب برآورد صبا دمساقی منشین خیز و بده جام دمادم
منم کز درت سر به راهی نکردمبه جز آستانت پناهی نکردم
دوش میرفت و آه میکردمدر پی او نگاه میکردم
در آرزوی وصالت اگرچه با غم و دردمامیدوار چنانم که ناامید نگردم
در ره کعبه مقصود و بیابان حرمهر که از سر نکند پای زهی سست قدم
وقت است که در بر رخ اغیار ببندموز جان کمر بندگی یار ببندم
ترا از هر دو عالم برگزیدمبه صد ناز و نیازت پروریدم
به دستی دل، به دستی سنگ دارمکه من با دل فراوان جنگ دارم
آشکارا کنم این درد که در جان دارمعاشق روی توام از تو چه پنهان دارم
به جز ذکر لبت کاری ندارمبه یادت عمر شیرین می گذارم
مرا دردیست اندر دل، ولی گفتن نمییارمغم دُردانهای دارم ولی سُفتن نمییارم
گرچه غریق بحر مضایق چو لنگرمآخر دلی وسیع چو بحری ست در برم
بخت برگشت ز من تا تو برفتی ز برمکی بود باز که چون بخت درآیی ز درم؟
در پایت اوفتادم ای دوست! دست گیرممی کن بزرگی خود منگر که من حقیرم
تو مپندار که از عشق تو دل برگیرمیا به جای تو کسی جویم و در بر گیرم