دفتر شعر
۲۸۲ شعر در این دفتر
در خشم رفت و خوش نشد آن تندخو هنوزباقی ست در میانه ما گفت و گو هنوز
باز می ناید دل ما از پریشانی هنوزمی نهد پیش بتان بر خاک پیشانی هنوز
ای زلف و رخ تو چون شب و روزاین دلبند است و آن دل افروز
ماییم و به جان مهر تو ورزیدن ازین پسدر سینه نهان مهر تو ورزیدن ازین پس
مرد این میدان نهای همچون زنان در خانه باشور سوی میدان مردان میروی مردانه باش
آن کآتشی اندر دل خلق است ز یادشاز دود دل خلق گزندی مرسادش
می دهم جان ز پی لعل زمرّد پوششگرچه حاصل نشود کام به سعی و کوشش
وقت صبوحی آن شوخ سرکشاز در درآمد با تیر و ترکش
ای لعل تو کانِ آفرینشدر دست تو جانِ آفرینش
ای گلستان روی تو چون نوبهار خوشما را به یاد عارض تو روزگار خوش
دُزدانه در آمد از درم دوشافکنده کمند زلف بر دوش
گل خودروی و شمشاد قصب پوشدر آمد شاد و خندان از درم دوش
آن دم که می گذشتی ای سرو سبزپوشاز غمزه ناوک افکن و از چهره گل فروش
به سر طواف کنم بر در شراب فروشکه حلقه در این کعبه کرده ام در گوش
تا کی از دست جفایت تیره بینم روز خویشساعتی دلسوز شو بر عاشق دلسوز خویش
زلف تو بر ماه نهد پای خویشپهلوی خورشید کند جای خویش
آتش دل چند سوزد رشته جانم چو شمع؟ای صبا! تشریف ده تا جان برافشانم چو شمع
ما بریدیم به دوران تو از کام طمعهر که شد پخته دوران نبود خام طمع
سزد که رنجه کنی یک زمان قدوم شریفبه کنج کلبه احزان ما دهی تشریف
باز به بستان شکفته گشت شقایقباز جهان گشت پر ز نور حدایق
مدّعی در عشق او گر طعنه زد بر من چه باکطالبان دوست را از طعنه دشمن چه باک
ای ز دوری رخت جامه صبرم شده چاکشخص عقلم شده در چنگ هوای تو هلاک
غلغل میخوارگان و غلغله چنگطرفه نماید به طرف باغ شباهنگ
اگرچه روز و شبم با تو در خیال خیالمرا خیال وصالت بِهْ از وصال خیال