دفتر شعر
۲۸۲ شعر در این دفتر
شب نیست کز غمت دل من خون نمیشودوز اشک روی زردم گلگون نمیشود
عشق تو هر لحظه فزون میشوددل ز غمت غرقه خون میشود
تیری کز آن دو غمزهی پرفن برون جهدتنها نه از دلم که ز آهن برون جهد
عاشق آن باشد که بر خود سخت و سست آسان نهدرنج را راحت شمارد درد را درمان نهد
بی روی دل افروزت عمرم به چه کار آیدبا لعل جهان سوزت جان در چه شمار آید
گر از لعل تو کام جان برآیدبر ما کار جان آسان برآید
هیهات که نامم به زبان تو برآیدیا همچو تویی را چو منی در نظر آید
بویی ز سر زلف نگارین به من آریدیک نافه از آن طرّه مشکین به من آرید
چون سرانگشت آن نگارین دیدعقل انگشت خویشتن بگزید
دردمندی ز تو هرگز به دوایی نرسیدبی نوایی ز تو هرگز به نوایی نرسید
ای از فروغ روی تو خورشید رو سپیدشب را به جنب طرّه تو گشته موسپید
ای دُرج ثمین تو گهربارلعل شکرین تو شکر بار
هر شبی بر خاک کویت جای سازم تا سحرنطع خاکم زیر پهلو ، آستانم زیر سر
تا که آمد دیده را بالای جانان در نظرخوش نمی آید مرا سرو خرامان در نظر
چشم مستت میزند هر لحظهام تیری دگرتیر چشمت میزند هر لحظه نخجیری دگر
زلف و رخ تو شب است و هم نورزان حسن و جمال چشم بد دور
زهی کشیده دل ما به زلف در زنجیربه بوی زلف تو ما دل نهاده بر زنجیر
سیه چاهی ست زلفت تار و دلگیردر او دیوانگان بسته به زنجیر
افکند گل ز چهره خود روی پوش بازوز بلبلان خسته برآمد خروش باز
ای ز رخ چون مه و زلف درازصد درِ فتنه به جهان کرده باز
نازنینان و چار بالش نازخاکساران و آستان نیاز
گشت خط بر گرد آن رخسار چون گلنار سبزهمچو در باغی که گردد دامن گلزار سبز
دردی از هجر تو دیدم، که ندیدم هرگزو آنچه این بار کشیدم، نکشیدم هرگز
دلبر نرفت بر سر عهد و وفا هنوزدر سینه کینه دارد و در سر جفا هنوز