دفتر شعر
۲۸۲ شعر در این دفتر
آن چه شمع است که از چهره برافروخته استکه چو پروانه دل سوختگان سوخته است
شب رو خونی که از چشمم به دور افتاده استکردمش جا در کنار خود که مردم زاده است
ای از می عشق تو دلم مستدر پای غمت فتاده ام پست
پایم مبند از آنکه سرم زیر دست تستبگشای دست من چو سرم پای بست تست
کجا گوهر وصلش آرم به دستکه جز باد چیزی ندارم به دست
چو سلطان فلک را بار بشکستمه من ماه را بازار بشکست
من سر زلفش نمی دادم ز دستلیکن از بویش شدم مدهوش و مست
برادران و عزیزان! نگار من اینستبت سیمن بر سیمین عذار من اینست
یا رب آن ماه است یا رخسار دوستیا رب آن سرو است یا بالای اوست
بگذار تا بمیرم بر آستان دوستباشد که یاد من برود بر زبان دوست
نگویم در تو عیبی ای پسر هستولیکن بی وفایی این قدر هست
کسی را در دو عالم حاصلی هستکه او را چون تو آرام دلی هست
ساقیا! عقل مرا مست کن ار جامی هستپخته پیش آر که در مجلس ما خامی هست
از رخت ارغوان نموداری ستوز رخم زعفران نموداری ست
سوخته ای بر درت شب همه شب می گریستای مه نامهربان هیچ نگفتی که کیست
در این ایّام کس غمخوار ما نیستبه جز غم کاو ز ما یک دم جدا نیست
چون تو گلی در همه گلزار نیستچون تو شکر در همه بازار نیست
به بالین غریبانت گذر نیستز حال مستمندانت خبر نیست
از تو تا مقصود چندان منزلی در پیش نیستیک قدم بر هر دو عالم نه که گامی بیش نیست
جلوه حسن ترا محرم به جز آیینه نیستسرّ سودای خیالت محرم هر سینه نیست
عمری ست که بر منتظرانت نظری نیستوز حال دل بی خبرانت خبری نیست
درون خلوت ما جز من و تو هیچ کسی نیستبیا و هم نفسی کن که عمر جز نفسی نیست
مونس ما ای صبا بجز تو کسی نیستهم نفسی با تو بجویم نفسی نیست
«یعلم اللّه» که مرا از تو شکیبایی نیستطاقت روز فراق و شب تنهایی نیست