دفتر شعر
۲۸۲ شعر در این دفتر
دل از هوای تو دشوار بر توانم داشتچگونه خاطر ازین کار بر توانم داشت
عمرم همه در آرزوی روی تو بگذشتو آشفتگی حال من از موی تو بگذشت
دوش در سودای او بر من به بیداری گذشتروز روشن گشت و بر من چون شب تاری گذشت
جان ما دوری ز خاک کوی جانان برنتافتکوی جانان از لطافت زحمت جان بر نتافت
آن سرو گل اندام که در زیر قبا رفتباماش عتابی ست ندانم چه خطا رفت
شوق توام باز گریبان گرفتاشک دوان آمد و دامان گرفت
رفت عمر و غم عشقش ز دل ریش نرفتهیچ کاری به مراد دلم از پیش نرفت
هر شب از هجر تو تا روز نمی یارم خفتبا کسی واقعه خویش نمی یارم گفت
راز غم دوستان به کس نتوان گفتهرچه ببینند باز پس نتوان گفت
ماییم و غم عشق و سر کوی ملامتگم کرده ز بی خویشتنی راه سلامت
دست ما کی رسد به بالایتخیز تا سر نهیم بر پایت
از دوست به دشمن نتوان کرد شکایتکز یار جفا بِه که ز اغیار حمایت
بویی ز سر زلف به عالم نفرستادکاندر پی او قافله غم نفرستاد
چون مرا بر رخ خوبت نظر افتادآتش عشق توام در جگر افتاد
چه فتنه ای ست که ناگاه در جهان افتادچه آتشی ست که اندر نهاد جان افتاد
در میان چشم و دل خون اوفتادراز ما از پرده بیرون اوفتاد
گل رنگ نگار ما نداردبوی خوش یار ما ندارد
تا کی اندر طلبت دل به جهان در گرددبی سرو پا شده چون حلقه به هر در گردد
دل نیست که در کوی تو در خاک نگرددجان نیست که از دست غمت چاک نگردد
از آن سنبل که بر گلنار داردگل طبع مرا پر خار دارد
شوریده دل ما سر بهبود نداردسرگشته ما راه به مقصود ندارد
آن چه مشک است که در طرّه پرچین داردوان چه حسن است که در طرّه مشکین دارد
سالها شد که دلم مهر نگاری داردنه به شب خواب و نه در روز قراری دارد
نه ترا پند سود می داردنه مرا بند سود می دارد