دفتر شعر
۲۸۲ شعر در این دفتر
تو مپندار که دوران همه یکسان گذردگاه در وصل و گهی در غم هجران گذرد
هوای باده و آهنگ جام خواهم کردبه کوی باده فروشان مقام خواهم کرد
عشق آمد و از سینه من جوش برآوردگرد از من دل خسته مدهوش برآورد
صبا ز زلف تو بویی به عاشقان آوردنسیم آن به تن رفته باز جان آورد
صبا آمد به من بوی تو آوردنسیم زلف دلجوی تو آورد
با لبت اتّفاق خواهم کردنمکی بی نفاق خواهم خورد
چند دلم ز آتش فراق بسوزددر غم هجران ز اشتیاق بسوزد
باد صبا به نافهٔ چینت نمیرسدبویی به عاشقان غمینت نمیرسد
دلم تا کی چنین افگار باشدز سودای تو آتش بار باشد
مرا به وصل تو گر زان که دسترس باشددگر ز طالع خویشم چه ملتمس باشد
خطّی که قرین خال باشدشک نیست که بی مثال باشد
گل همچو رویت زیبا نباشدنرگس چو چشمت رعنا نباشد
مه را چو تو رخ باز کنی تاب نباشدچون روز شود رونق مهتاب نباشد
چمن را رنگ و بو چندین نباشدسمن را جعد مشک آگین نباشد
هر که را خال عنبرین باشدگر کند ناز، نازنین باشد
طاعت ما جز مَی مغانه نباشدمسجد ما جز شرابخانه نباشد
در شهر فتنه ای شد می دانم از که باشدتُرکی ست فتنه افکن پنهانم از که باشد
برقی از حُسن تو پیدا شد و ناپیدا شددهر پرفتنه و ایّام پُر از غوغا شد
جانم از عشق تو بی صبر و سکون خواهد شددلم از آتش سودای تو خون خواهد شد
مگر فتنه عشق بیدار شدکه خلوت نشین سوی خمّار شد
هر که را دلدار باید، درد بی درمان کشددولت وصل آنکه خواهد، محنت هجران کشد
گدای کوی تو از پادشا نیندیشدکه پادشاه ز حال گدا نیندیشد
شب چو به سر رفت و آفتاب برآمدبخت سرآسیمه ام ز خواب برآمد
باده بیاور که نوبهار آمدغلغل بلبل ز شاخسار آمد