دفتر شعر
۳۱۷ شعر در این دفتر
اول به نام آنکه زد این بارگاه راافروخت شمع مشعله مهر و ماه را
ای ذات پاکت از همه ماسوا، سواوز درگه تو یافته هر بینوا، نوا
ساقی بیا که باز خراب است حال ماپیش آر باده ای صنم بیزوال ما
ای کز دو زلف سرکشت داریم در تن تابهابیرون چه سان آریم ما کشتی از این گردابها
نهاده حسن تو بنیاد دلربایی راگرفته گل ز رخت بوی بیوفایی را
خط سبز از رخت چون سر زند جان میکند پیدابرای زندگی خضر آب حیوان میکند پیدا
تا گشود از بهر گفتاری لب خاموش رادر شکر آمیخت آن اهل زمرّدپوش را
ز جوش عاشقان گرم است بزم آن شاه خوبان راکه میباشد نمودی با رعیت پادشاهان را
ز سنبل بند بر دل میگذارد موی این صحرادماغ گل پریشان میشود از بوی این صحرا
اگر آن شمع بزم دل رود مستانه در صحرانیاید در نظر غیر از پر پروانه در صحرا
میرساند از ره ظلمت به منزل مور راآنکه پنهان در دل هر ذره دارد نور را
توان دیدن ز روی پیرهن چون گل صفایش رانسیمی وا کند چون غنچه گر بندد قبایش را
ز تأثیر محبت سوخت در دل کینه عاشق راز آه آتشین گرم است لب تا سینه عاشق را
در خون جگر همچو حباب است دل مااز نیم نفس آه خراب است دل ما
ز هر جانب که آن سرو روان خندان شود پیداز شور عاشقان از هر طرف افغان شود پیدا
بیایید ای حریفان تا مگر جوییم راهی رابه سوی عشق از این نامرادیها پناهی را
پیچ و تاب زلف مشکینت شده زنجیرهابند بر پا مانده در زنجیر زلفت شیرها
صیاد به من تنگ چنان کرده قفس راکز تنگی جا بسته به من راه نفس را
عشقت چو شمع سوخت سراپا تن مراچون موم و رشته پیرهن و دامن مرا
بکش از رخ نقاب و بر فروزان عارض گل رابیا یکسر بسوزان زآتش گل بال بلبل را
چند روزی شد که حیرانم نمیدانم چرارفت بیرون از بدن جانم نمیدانم چرا
تا نگاه دلفریبش در نظر دارد مراز آرزوی هر دو عالم بیخبر دارد مرا
افزود عکس رویش خوش بر صفای میناخواهم نمود امشب جان را فدای مینا
بازآ که دل از داغ تو آراسته تن راپر ساخته زین لاله سراپای چمن را