دفتر شعر
۳۱۷ شعر در این دفتر
تا کرده محبت هدف تیر تو جان رابر قصد من ابروی تو زه کرده کمان را
ای خرم از نسیم وصالت بهارهاگلچین بوستان رخت گلعذارها
دل پر از افغان و ظاهر خالی از جوشیم مااز سخن لبریز و از گفتار خاموشیم ما
کی ز جور دهر کم فرصت الم داریم ماچون تو را داریم از دشمن چه غم داریم ما
مگر آن آتشینخو آگه از بخت من است امشبکه همچون شمع مغز استخوانم روشن است امشب
گفتگویت در تبسم میکند شکر در آبخورده بس لعل لبانت غوطه چون گوهر در آب
عمریست در خیال تو از روز تا به شبدر آتشم چو خال تو از روز تا به شب
گر شود آن شوخ با من مهربان دارم عجبگر کند از یک نگاهم قصد جان دارم عجب
روشن شده از حسن تو کاشانهام امشبخوش باش که بر گرد تو پروانهام امشب
هر کجا عکس جمال یار میافتد در آبگویی از گلشن گل بیخار میافتد در آب
چو رخ برتافت دیدم طره گیسوی یار امشبچهها دارد به سر این اختر دنبالهدار امشب
دعوی لبت دمی که به مرجان کند در آبجای گهر به چشم صدف جان کند در آب
چو عکس خویش نمودار میکند مهتابپیاله را گل بیخار میکند مهتاب
دارم از دست تو شب تا صبح با چشمی پر آبناله همدم، باده خون، مطرب فغان، راحت عذاب
ای دل بیهده گفتار ادب باش ادباز زبان میکشی آزار ادب باش ادب
از تو در خاطر هر ذره تمنایی هستبه هر آیینه ز حسن تو تماشایی هست
بس که بر جانم ز مژگانت خدنگ افتاده استوسعتی خواهم که بر دل کار تنگ افتاده است
برده دل از من پریرویی نمیگویم که کیستشوخ چشمی طفل بدخویی نمیگویم که کیست
دیده خونبار ما چون گشت گریان مفت ماستدانهای افشانده در خاکیم باران مفت ماست
عالمی را سوختی از جلوه ای رعنا بس استبردی از حد ناز ای بیرحم استغنا بس است
از لبش گفتار و گفتار از دهن نازکتر استگرچه لعلش نازک است اما سخن نازکتر است
نخلی است روزگار و مرا تیشه شیشه استخارا است دهر و در دلم اندیشه شیشه است
خاک رخسارش که دل در پیچ و تاب انداخته استصد چو من شوریده را در اضطراب انداخته است
چرخ از آن روزی که سرگردانی خود دیده استراستی با دشمن و با دوست کین ورزیده است