دفتر شعر
۳۱۷ شعر در این دفتر
آخر آن وحشی نگه بر دل ره تدبیر بستای شوم قربان این آهو که ره بر شیر بست
چرخ مینا رنگ هر زهری که در پیمانه ریختعشق او آورد و در کام من دیوانه ریخت
کوکبم شد تار و سالم خشک و ماهم پاک سوختآنچه با من بود از بخت سیاهم پاک سوخت
از قدت امروز گلشن را صفای دیگر استسرو موزون تو را نشو و نمای دیگر است
مهر تو به هر سینه عیان است و عیان نیستچون عکس در آیینه نهان است و نهان نیست
رفتهرفته رفتم از یادت ببین احوال چیستدور گشتم تا کنم شادت ببین احوال چیست
شبم به محنت و روزم به هجر یار گذشتتمام مدت عمرم بر این قرار گذشت
آن شوخ دلآرا رخ زیباش لطیف استبر روی چو گل زلف چلیپاش لطیف است
بر هر که نیک دیده گشادم فنای تو استبر هر دری که روی نهادم سرای تو است
روزی که کرد گردون غمهای یار قسمتما را رساند بر دل زان غم هزار قسمت
هر داغ دل ز پرتو حسنت ستارهای استهر ذرهای ز مهر رخت ماهپارهای است
ای خوش آن عالم که در وی راه پای غم نداشتنقشها برداشت اما صورت خاتم نداشت
میکنم طوفی نمیدانم که طوف کوی کیستهست محرابی نمیدانم خم ابروی کیست
پیش شمشیر تو تسلیم شدن دین من استدر سر کوی تو قربان شدن آیین من است
یک نفس بی یاد جانان زندگانی مشکل استبی حدیث لعل او شیرین بیانی مشکل است
در کف عاشق به غیر برگ کاهی بیش نیستنه فلک پیشش نشان تیر آهی بیش نیست
اگر داغ جنون خون بر دل ما میکند مرد استاگر این باده را ساقی به مینا میکند مرد است
به رخ شکستن طرف کلاه بابت کیستنموده ماه در ابر سیاه بابت کیست
یاد تو مونس شب تار دل من استداغت گل همیشه بهار دل من است
با تو همین یک سخنم آرزو استگفتن و قربان شدنم آرزو است
در شهربند عمر که کس را دلیل نیستچیزی به غیر دردسر و قال و قیل نیست
آن کس که بار عشق به آهی کشیده استباشد چنانچه کوه به کاهی کشیده است
منم که وصف تو آرایش بیان من استحلاوت سخنت قوت زبان من است
بر سر تو را چو طره کاکل شکسته استگویی که سنبلی به سر گل شکسته است