دفتر شعر
۳۱۷ شعر در این دفتر
آتشینخو دلبری دارم که عالم زار اوستسرو، خاکسترنشین از جلوه رفتار اوست
سرم ز مَندَل و دوشم گر از عبا خالی استهزار شکر که دکانم از ریا خالی است
ماییم که جز اشک ندامت بر ما نیستکوثر به گوارایی چشم تر ما نیست
آنکه همچون جان تنگت دست در آغوش داشتچون صدف در بحر عشق آن تشنهلب خاموش داشت
کوی یار است و به هر گوشه بلا ریخته استپا به هرجا که نهی خار جفا ریخته است
باد رنجور آن تنی کز درد او بیمار نیستخاک بر چشمی که با یاد رخش بیدار نیست
آرام نگاهت ز دل سنگ گرفته استلعل تو خراج از می گلرنگ گرفته است
سیر دنیا یک قدم نشو و نمایی بیش نیستهمچو گل در صحبت باد صبایی بیش نیست
خال عنبربو جدا و خط مشکینمو جداستآنچه خوبان را بود در کار با آن دلرباست
تن چه باشد چاردیوار بنای عاریتپر مکن قصد اقامت در سرای عاریت
خوشه خرمن ما را دل صد چاک بس استآب این مزرعه را دیده نمناک بس است
روی بر آیینه ز آن رخسار میگویم حدیثهمچو طوطی از زبان یار میگویم حدیث
همرهان بر سینه بی دلدار سنگ ما عبثمیکند آه و فغان بسیار زنگ ما عبث
ای وصل تو را آرزوی دل شده باعثبر راه توام دوری منزل شده باعث
از کجنهاد سرنزند جز بیان کجکج میرود خدنگ برون از کمان کج
ای خطّت از قلمرو خوبی ستانده باجبگرفته نرگست ز غزال ختن خراج
خون میخورم ز عشق و مدارم گرفته اوجشکر خدا که رونق کارم گرفته اوج
روز اول چون حباب از همنشینیهای موجخانه ما را بنا کردند در بالای موج
خط چو سر زد عارض دلدار مییابد فرحسبزه چون پیدا شود گلزار مییابد فرح
رفت شب تا پرده از رخسار بگشاید صباحبر رخ بلبل در گلزار بگشاید صباح
دمید خط ز لب یار و شد بهار قدحخوش آن زمان که زنم بوسه بر کنار قدح
مبین به عارض آن سبز گندمین گستاخمشو به خرمن فردوس خوشهچین گستاخ
تنها در این هوا نه همین آب کرده یخشیر فلک به کاسه مهتاب کرده یخ
ای با رخ تو خال سفید و سیاه و سرخچون دیده غزال سفید و سیاه و سرخ