دفتر شعر
۳۱۷ شعر در این دفتر
آن را که داغ عشقش پا تا به سر نباشددر دهر چون نهالی است کان را ثمر نباشد
کی تواند هر طبیبی چاره هجران کندمشکل افتاده است کار دل خدا آسان کند
ندارد مرگ هر کس کشته آن تیر مژگان شدنباشد حسرت آن دل را که در کوی تو قربان شد
بوی عود و بید در مجمر مشخص میشودحق و باطل در صف محشر مشخص میشود
به عشقی کردهام در بحر مأوا تا چه پیش آیدبه دامن چون صدف پیچیدهام پا تا چه پیش آید
بیرون خیالت از دل غافل نمیرودور میرود به سوی تو بی دل نمیرود
اسیران را زیانی از گرفتاری نمیباشدخلاصی از دیار عشق بی خواری نمیباشد
به هر نفس دلم از داغ یار لرزد و ریزدچو برگ گل که ز باد بهار لرزد و ریزد
عزیزا چون به من دل مهربان کردی خوشت باشدسرافرازم میان عاشقان کردی خوشت باشد
هر دم از شوق تو چشم اشکبارم گل کندخار مژگان در کنار جویبارم گل کند
در حدیث لعلش آتش از زبانم میچکدچون برم نام لبش شهد از لبانم میچکد
برافکندی ز رخ تا پرده ظلمت از جهان گم شدنمودی چهره تا خورشید را نام و نشان گم شد
لبش بر گردن عاشق بسی حقّ نمک داردبه تیغ غمزهاش گردد گرفتار آن که شک دارد
نگاهم چون دچار عارض آن دلربا گرددحیا از هر دو جانب سدّ راه مدعا گردد
عاقبت کوی تو ما را مسکن دل میشودهرکجا پا ماند از رفتار منزل میشود
دلم شبی که به شکّر لبی خطاب نداردچو کودکی است که از بهر شیر خواب ندارد
گاه آبادم نماید گاه ویرانم کندچرخ سرگردان نمیدانم چه با جانم کند
سر در ره جانانه فدا شد چه به جا شداز گردنم این دین ادا شد چه به جا شد
عجب مدار گرم دل ز دیدگان بچکدز شوق تیغ تو خون گردد آن زمان بچکد
نشستن با تو و بر خود نبالیدن ستم باشدتو را دیدن دگر در پوست گنجیدن ستم باشد
آن سرو سیماندام من چون از گلستان بگذردموج لطافت جو به جو از هر خیابان بگذرد
تا دست شانه در شکن زلف یار بودروزم ز رشگ تیره چو شبهای تار بود
ز وصلش دور بودم جان ز بس میرفت و میآمدنگشتم محرم آنجا تا نفس میرفت و میآمد
دلم تا کرد یاد از آن رخ جانانه روشن شدبه نور شمع چون شد آشنا پروانه روشن شد