دفتر شعر
۳۱۷ شعر در این دفتر
روز نوروز علاج شب هجران نکندرفع غم، بستگیِ چاک گریبان نکند
چون خونم از دو دیده گریان روان شودمژگان ز اشک شاخ گل ارغوان شود
از ازل در رحم آنگه که حیاتم دادندیکنفس چاشنی عمر ثباتم دادند
لبتشنه نیاز چو بیتاب میشوداز آب تیغ ناز تو سیراب میشود
تنم به هیچ مکان بی رخت قرار نداردبه جز خیال تو کس بر دلم گذار ندارد
روزی که خط به گرد رخش جلوهگر شودآیا چه فتنهها که به دور قمر شود
عشق آن روزی که با دلها نمک را تازه کردشورش دیوانه با صحرا نمک را تازه کرد
مگر تیر جفای یار پر در بسترم داردکه امشب خواب راحت راه بر چشم ترم دارد
خوبان چو خنده بر من بیتاب کردهانددردم دوا به شربت عنّاب کردهاند
از دل اول، باده مهر کارها را میبردبعد از آن از چهره گلگون صفا را میبرد
خورشید تف از عارض تابان تو داردمه روشنی از شمع شبستان تو دارد
عشق بیدردسر نمیباشدبحر بیشوروشر نمیباشد
قوّتی نه در تن من نه توانی مانده بودکافرم گر بی تو در جسمم روانی مانده بود
عمر چون بی آرزوی لعل جانان بگذردرهروی باشد که بی آب از بیابان بگذرد
وصالت بیکسان را جمله کس باشد اگر باشددو عالم را غمت فریادرس باشد اگر باشد
هرکجا آیینه رخسار او پیدا شودطوطی تصویر از شوق رخش گویا شود
درشتی از مزاج سختطینت کم نمیگرددکنی چندان که نرم الماس را مرهم نمیگردد
از آن رو سرمه دنبالهدارش قصد جان داردکه چشمش نیم کش پیوسته ناوک در کمان دارد
در دل به جز از عکس رخ دوست نگنجدغیر از خط او گر همه یک موست نگنجد
نه دل جدا ز تو بیدادگر توانم کردنه من اراده کار دگر توانم کرد
اسیران جای هم از خاک دامنگیر هم دارندچو گوهر جمله در بر حلقه زنجیر هم دارند
بیا که بی گل رویت دلم قرار نداردکسی به غیر تو در خاطرم گذار ندارد
دل من چون به هوای سفری برخیزدمشت خاکی است که از رهگذری برخیزد
در دل خیال یار بسی جلوه میکندطاووس قدس در قفسی جلوه میکند