دفتر شعر
۳۱۷ شعر در این دفتر
آن کس که شبی دیده بیدار نداردراهی به سراپرده اسرار ندارد
ز من دل برده دلداری که از اهل وفا رنجدنماید صلح با بیگانه و از آشنا رنجد
چون شامِ قدر بر همه مستور میشودزین روی پای تا به سرش نور میشود
هر دل که تیر غمزه او را هدف شودباران ابر رحمت حق را صدف شود
سوختم از هجر تا جانان به فریادم رسدساختم با درد تا درمان به فریادم رسد
خوبرویان چون سپاه غمزه را رو میدهندمنصب شمشیرداری را به ابرو میدهند
نه همین زآتش عشقت دل و جان میسوزدعشق روی تو به آنی دو جهان میسوزد
عشقبازان جمله گلچین گلستان تواندگلرخان خار سر دیوار بستان تواند
به چشم عبرت اوضاع جهان گر، دیدنی داردبه روز خویشتن چون صبح هم خندیدنی دارد
ای تیغ غمزه تو به وقت غضب لذیذهنگامه غم تو به وقت طرب لذیذ
پس از دیدار قاصد چون فتادم دیده بر کاغذشد افشان بس که اشک حسرتم پاشیده بر کاغذ
میکند هر دم به قصدم چرخ تقدیر دگرمیرسد هر لحظه بر دل زین کمان تیر دگر
صبح وصال را اثر آمد هزار شکرشام فراق را سحر آمد هزار شکر
چو باز کرد شکرخنده شد اسیر شکرعیانش از لب و دندان نموده شیر شکر
ای خرم آن زمان که بود یار در کنارگل در کنار باشد و اغیار در کنار
بتی دارم به حسن از کافرستان کافرستانترزبان از لعل و لعل از شکّرستان شکّرستانتر
ندیدم چون تو شوخ از سرکشی برگشتهمژگانترندیدم از تو آشوب جهانی نامسلمانتر
دارم بتی ز کج کلهان کجکلاهتررویش چو ماه لیک ز هر ماه ماهتر
شد مرا تا دل ز عکسی روی آن جانانه پراز تجلی گشت چون آیینه هر کاشانه پر
عشق داد از درد او هر لحظه پیغام دگرعمر گر باقی ست میگیریم سرانجام دگر
آب شد دل دست و پا از من نمیآید دگرقطره شد دریا شنا از من نمیآید دگر
شدهست از بس که روز از ماه و ماه از سال رسواترمرا هر لحظه گردد صورت احوال رسواتر
ای کعبه ارباب وفا کوی رفوگرمحراب دعا گوشه ابروی رفوگر
در قفس جا دارم و غافل ز صیادم هنوزوالهام چندان که میپندارم آزادم هنوز