دفتر شعر
۳۱۷ شعر در این دفتر
تار قانون جهان ساز نگردد هرگزبه کس این ساز همآواز نگردد هرگز
آن روز که کردند به دل تخم وفا سبزشد درد فراوان و نگردید دوا سبز
با دل غمدیدهای صیدافکن عاشقنوازمیکند بسیار خوبی عمر مژگانت دراز
گر شوی آشنا به سوز و گدازبه تو درها شود به عشرت باز
بازم از خون جگر دیده تر شد لبریزپایت از چشم من آلوده نگردد، پرهیز
در دلم عیشی که میبینم غم یار است و بسزخمهای ناوک مژگان دلدار است و بس
آنچه ناید هرگزم از دست تدبیر است و بسگردنم در حلقه فرمان تقدیر است و بس
غرقه دریای عشقیم از کنار ما مپرسخانه بر دوشیم چون موج از دیار ما مپرس
حجاب از رخ چو بردارد نگاهشز هر بیدل خبر دارد نگاهش
گه انیس دشت و گاهی محرم گلزار باشوانگه از اسرار هرجا میرسی ستار باش
به نوعی گرم رفت از سینه بیرون تیر مژگانشکه گل چون شعله سر خواهد زد از خاک شهیدانش
کنی گر رو به صحرا روی صحرا میشود آتشبشویی گر به دریا روی، دریا میشود آتش
ای دل همیشه طالب دیدار یار باشآیینه گرد و بر رخش امیدوار باش
قانع دلا به خشک و تر روزگار باشآسودهخاطر از خطر روزگار باش
مهی دارم که هرگه پرده بردارد ز رخسارشرود خورشید در زیر نقاب از شرم دیدارش
به پاسبانی یک قطره آب گوهر خویشبه هر دو دست نگهدار چون صدف سر خویش
ماییم و درد و داغ دل بیقرار خویشواماندهایم در همه کاری به کار خویش
هزار حیف کزین عمر پنجروزه خویشنیافتیم که ما را چه خواهد آمد پیش
صدای بال جبریل است آواز پر تیرشچراغ خانه دلها است عکس برق شمشیرش
بدان قرار که تن را بود به جان اخلاصبه خاک پای تو ما را است آنچنان اخلاص
عشق آمد و مرا ز الم میکند خلاصشوق غم توام ز ستم میکند خلاص
میکند بیگنهام هر نفس آن یار قصاصشکر لله که دلم دید ز دیدار قصاص
منم فتاده به راه تو خاکسار مشخّصبه روی آینه گیتیام غبار مشخّص
ای پای تا به سر همه عضوت تمام، فیضلعل لب و زبان و دهان و کلام، فیض