دفتر شعر
۳۱۷ شعر در این دفتر
چندانکه حمد و سجده بود در نماز فرضباشد میان ما و تو ناز و نیاز، فرض
میدهد هر ساعتی چشمش شرابم ز اعتراضمینماید آتش لعلش کبابم ز اعتراض
میرسد هر لحظه زخم تازه بر جان بیغلطکرده مژگانت دلم را تیرباران بیغلط
دل به دهر حیلهگر دادم غلط کردم غلطرفت ذوق هستی از یادم غلط کردم غلط
یار هجران وفا کند به غلطدرد ما را دوا کند به غلط
چون سبزه از کنار گلستان دمیده خطیا هاله گرد عارض ماهت کشیده خط
به هر کجا که روی باشدت خدا حافظبود همیشه تو را ز آفت سما حافظ
گوییا خط عارض آن دلربا را کرده حفظطوطی این آیینه گیتینما را کرده حفظ
مرا که هست ز هر باب کردگار حفیظبه هر دری که نهم روی هست یار حفیظ
من که در بزم تو دارم راه پایی همچو شمعمیکنم پیدا برای خویش جایی همچو شمع
ای ز رخسار تو شب سوختن آموخته شمعبه تماشای تو چون شعله برافروخته شمع
هم در زمین و هم به سما میکنم سماعچون نخل شعله در همهجا میکنم سماع
ای قدّ تو چون معنی برجسته مصرعابروی تو دیوان قضا را شده مطلع
لب آن شوخ طالب علم خندان است در واقعچو باز این غنچه شد حالم گلستان است در واقع
ز دیدن تو شود دیده را حیا مانعهمیشه هست کسی در میان ما مانع
بسوز بر تن خاکی ز داغ یار چراغبه دست خویش ببر بر سر مزار چراغ
تنها نه دل لاله کباب است در این باغمرغ سحری در تاب و تاب است دراین باغ
رویت از آیینه ای دلدار میگیرم سراغیار را در خانه اغیار میگیرم سراغ
روز و شب در بزم دوران بیقرارم همچو دفبسکه سیلیخوار دست روزگارم همچو دف
دیده تا چند به دیوار تو یا شاه نجفمردم از حسرت دیدار تو یا شاه نجف
مقصد عاشق همین یار است دنیا بر طرفزندگی بی یار دشوار است عقبا بر طرف
گر نخواهی سازدت در بزم بیمقدار حرفتا توان خاموش گردیدن مزن بسیار حرف
غم از آیینه خاطر زدودم تا شدم عاشقدر دولت به روی خود گشودم تا شدم عاشق
گشت آن روزی که پیدا در سرم سودای عشقشد تهی از عقل تا خالی نماید جای عشق