دفتر شعر
۳۱۷ شعر در این دفتر
میروم تا کوی جانان آخر از تأثیر عشقسالکان را نیست بهتر هادیای از پیر عشق
کم خور ای روشنضمیر از سفره دو نان نمکنیست آسان خوردن دانا دل از نادان نمک
ای در نظرم نشو و نمای تو مبارکآمد شد خاک کف پای تو مبارک
پس از وفاتم اگر بگذری تو بر سر خاکزنم بهجیب کفن تا بهطرف دامن چاک
دهری که از او کام روا نیست چه حاصلیاری که در او مهر و وفا نیست چه حاصل
عالم همه باطل غم عالم همه باطلدر جای چنین کوشش آدم همه باطل
برنمیآید به کار کس ثبات بیمحلمرگ به زندانیان را از حیات بیمحل
نمیرفتم برون از جاده گر هشیار میبودمبه منزل میرسیدم گر شبی بیدار میبودم
ز حرف مدعی از الفت دلدار میترسمچمن پروردهام از دوری گلزار میترسم
ای شمع دلافروز به قربان تو گردمای آتش جانسوز به قربان تو گردم
بیا که بی تو دمی نیست که اضطراب ندارمز دوری تو دگر نیمروزه تاب ندارم
تا بار عشق بر دل پرغم گذاشتیمچندین هزار غم به سر هم گذاشتیم
ما اسیران همه مرغان خوشالحان همیمهمزبان نفس و همدم بستان همیم
شد گرم تمنای تو سودای نگاهمرو داد تماشای تو ای وای نگاهم
من آن نخلم که چون در موسم حاصل ثمر ریزمز هر جانب به مژگان بر زمین آب گهر ریزم
به عشق تو گر سر نبازم چه سازمبه داغ غمت گر نسازم چه سازم
تا خون خویش در ره جانانه ریختیمآبی به پای آن بت فرزانه ریختیم
میان خوبرویان تا نمودند انتخاب از همجدا کردند رخسار تو را با آفتاب از هم
در عشق عاقبت به بلا مبتلا شدیمتا پایبند آن سر زلف دوتا شدیم
چگونه پیش تو آیم فسانهای که ندارمچطور دور تو گردم بهانهای که ندارم
زآتش عشق تو در هرجا که مأوا میکنمهمچو بوی عود خود را زود رسوا میکنم
ای خوش آن روز که از خواب گران برخیزمبه تمنای تو ای سرو روان برخیزم
عاشقم عاشقم به یار قسمبه وصال تو ای نگار قسم
در هر دو جهان عاقل و فرزانه نباشمگر آنکه گرفتار تو جانانه نباشم