دفتر شعر
۳۱۷ شعر در این دفتر
بر میان تاری ز زلف یار میخواهد دلمسبحه را افکنده و زنّار میخواهد دلم
مردیم ز غم تا به تو خودکام رسیدیماز سایه تیغت به سرانجام رسیدیم
شبی ای مه به پابوست رسیدن آرزو دارمدو بیت از لعل جانبخشت شنیدن آرزو دارم
سوختم مهر یار را نازمگرمی آن نگار را نازم
درون آشیان از بیضه تا من سر برآوردمز تیر غمزه و بیداد خوبان پر برآوردم
گر در این ظلمت چراغی پیش پا میداشتمراه بر سرچشمه آب بقا میداشتم
ای ز آتش حسن تو شبستان وفا گرموز شعله رخسار تو هنگامه ما گرم
کارم ز عقل راست نشد بر جنون زدمسنگی به شیشه فلک واژگون زدم
کجاست دیده که رو سوی یار خویش کنمعلاج درد دل بیقرار خویش کنم
به بزم دهر حرف دشمنی عام است میدانملبی کز شکوه نگشاید لب جام است میدانم
تا چون نگه توان شد دور از میان مردمزنهار جا نسازی در خانمان مردم
بهر قتلم داد پیغامی که من میخواستماز لبش حاصل شد آن کامی که من میخواستم
با آنکه در قلمرو هستی یگانهامبر گوش روزگار، گران چون فسانهام
گفت دلبر بر من از حسرت نگر گفتم بهچشمغیر من بر دیگری منگر دگر گفتم بهچشم
همان به دیده غباری که داشتم دارمبه خاک پای تو کاری که داشتم دارم
زنم گردم غبار خاطر دلدار میگردمشوم گر طوطی این آیینه را زنگار میگردم
روزی به دو زانو بر دلدار نشستمگفتم که تویی قبله من گفت که هستم
به چشم کم مبین بر آن من در خستهجانی همفلک را میتوانم زد به هم در ناتوانی هم
ساقی کجاست کز می گلگون نشسته باشیمچون داغ لاله تا کی در خون نشسته باشیم
شدم تسلیم درکوی تو منزل را تماشا کنبه خاک و خون نشستم تا کمر گل را تماشا کن
ساقی بیا و در قدح از لطف باده کنرحمی به حال عاشق از پا فتاده کن
داغ دل را کرد از چاک آشکارا پیرهنعاقبت در عشق ما را ساخت رسوا پیرهن
نه همچون خال بر کنج لبش جا میتوان کردننه از لعل لبش قطع تمنا میتوان کردن
عمری است سراسر که به آزار منم منسرگشته در این حلقه پرگار منم من