دفتر شعر
۳۱۷ شعر در این دفتر
خوش عشرتی است با دل دانا گریستنبر کشت خویش در دل شبها گریستن
کی شود معلوم هر بیگانه شرح حال مندیگری جز دوست آگه نیست از احوال من
سرکن سخن از آن لب و دفع ممات کنخونها ز رشک بر دل آب حیات کن
شوی هرجا دچار چشمش اظهار محبت کندر این میخانه چون وارد شوی می نوش و عشرت کن
ای که خاک آستانت سجدهگاه عاشقانخشت و فرش بارگاهت مهر و ماه عاشقان
سراپایم چمن شد بس گل حسرت دمید از منچه رنگارنگ گلهایی توان هر روز چید از من
عالما علم ز دلها نه تو داری و نه منخبر از شورش دنیا نه تو داری و نه من
حسن تو از نور است و جان، نیمی از این نیمی از آنوز شیر و شکّر آن دهان، نیمی از این نیمی از آن
من نمیگویم که منع نرگس غماز کنبنده چشمت شوم تا میتوانی ناز کن
مرا که نیست دمی روح در بدن بی توحرام باد دگر زندگی به من بی تو
عالمی را کرده سرگردان طواف کوی تومینماید کج به مردم قبله ابروی تو
درد او هرچند بسیار است در جان باش گویار از این معنی خبردار است پنهان باش گو
رفتی ز چشم و ماند بهجا ماجرای توخالی است در دو دیدهام ای دوست جای تو
بیا ای بلبل از من گفتگوهای حزین بشنوحدیث دردناک از خاطر اندوهگین بشنو
حدیث شام هجر از بلبل طرف چمن بشنورموز غنچه را گلچین چه میداند ز من بشنو
به خطّش میتوان گردید رام آهسته آهستهکه قرآن میتوان خواندن تمام آهسته آهسته
میرسی از راه و بهر ما صفا آوردهایاز دیار حسن سوقات وفا آوردهای
شد از فراق توام قامت کشیده خمیدههزار خار ملامت به پای دیده خلیده
منم در عاشقی همطالع پروانه افتادهز رخسار تو صد جا آتشم در خانه افتاده
ای نگه با نظرت هم می و هم میخانهگردش چشم تو هم ساقی و هم پیمانه
با صبر ساختم به وفا میبرم پناهمردم ز درد او به دوا میبرم پناه
کی جز لبش به جای دگر میبرم پناهمور خطم به تنگ شکر میبرم پناه
ترک سر ناگفته دل بر مهر جانان بستهاینیستی عاشق چرا بر خویش بهتان بستهای
ای شبچراغ دلها صهباست در پیالهیا عکس روی ماهت پیداست در پیاله