دفتر شعر
۳۱۷ شعر در این دفتر
دلا به کار جهان اضطراب یعنی چهشدن شناور بحر سراب یعنی چه
ز خود در عشق چون پروانه باید بیخبر گردیاگر خواهی شبی آن شمع را بر گرد سر گردی
تا کی به بزم شوق غمت جا کند کسیخون را به جای باده به مینا کند کسی
تا کی فراقنامهات انشا کند کسیصد صفحه را به خون دل املا کند کسی
شود بس از نگاهی عارض آن تندخو رنگینماید در نظرها هر زمان آن ماهرو رنگی
به قدر دوستی بر حال مشتاقان نظر داریاز آن جمع است ما را دل که از دلها خبر داری
آنکه رخ بنمود و روشن ساخت جان در تن توییآنکه آتش زد به من چون برق در خرمن تویی
رخ نمودی عاشقم کردی گذشتی یار هیمردم از درد جدایی رحمی ای دلدار هی
یاد ما هرگز نکردی یار هیرفت کار از دست و دست از کار هی
جان من گر شدی از صحبت من سیر بگویگر شدی از من ماتمزده دلگیر بگوی
میکنم کعبه صفت طوف سر کوی کسیبرده از راه دلم را خم ابروی کسی
هرگز به کام دل ننشستیم روبهروییک لحظه با وصال تو ای ترک تند خوی
ای مهر دلفروز گل روی کیستیوی ماه نو نمونه ابروی کیستی
ای تندخو ز چیست که یارم نمیشوییک لحظه راحت دل زارم نمیشوی
نفس در سینهام چون ناله تار است پنداریبساط عشرتم گرم از دل زار است پنداری
در کعبه و بتخانه ز حسن تو صنم هایعشق آمده و ریخته دل بر سر هم های
بس که کردم گریه شد خونابم از اعضا تهیدیدهام شد ز انتظار او ز دیدنها تهی
بازآ که ز دل زنگزدا بلکه تو باشیروشنگر آیینه ما بلکه تو باشی
بینا نیم آن لحظه که با ما تو نباشیبی دیدهام آن روز که پیدا تو نباشی
بگذشت ز حد کار دل زار کجاییمردم ز غم ای مونس غمخوار کجایی
به خود چند ای دل بیطاقت از افسانهها پیچیچو موی دیده آتش هر زمان بر شانهها پیچی
مگر آن زمان به حال دل من رسیده باشیکه حدیث دردناکم ز کسی شنیده باشی
بشنوی گر ز من غمزده پندی مردیدل به این دهر ستمپیشه نبندی مردی
در ره عشق اگر پیرو دردی مردیطالب خون دل و چهره زردی مردی