گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
سرکه هفت ساله را از لب او حلاوتیخاربنان خشک را از گل او طراوتی
باز چه شد تو را دلا باز چه مکر اندرییک نفسی چو بازی و یک نفسی کبوتری
پیش از آنک از عدم کرد وجودها سریبی ز وجود وز عدم باز شدم یکی دری
ای دل بیقرار من راست بگو چه گوهریآتشیی تو آبیی آدمیی تو یا پری
با همگان فضولکی چون که به ما ملولکیرو که بدین عاشقی سخت عظیم گولکی
ای که لب تو چون شکر هان که قرابه نشکنیوی که دل تو چون حجر هان که قرابه نشکنی
تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهینم ندهی به کشت من آب به این و آن دهی
خواجه اگر تو همچو ما بیخود و شوخ و مستییطوق قمر شکستیی فوق فلک نشستیی
یاور من توی بکن بهر خدای یاریینیست تو را ضعیفتر از دل من شکاریی
ای زده مطرب غمت در دل ما ترانهایدر سر و در دماغ جان جسته ز تو فسانهای
هست به خطه عدم شور و غبار و غارتیآتش عشق درزده تا نبود عمارتی
ای که غریب آتشی در دل و جان ما زدیآتش دل مقیم شد تو به سفر چرا شدی
گر ز تو بوسه ای خرد صد مه و مهر و مشتریتا نفروشی ای صنم کز مه و مهر خوشتری
ساقی جان فزای من بهر خدا ز کوثریدر سر مست من فکن جام شراب احمری
جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسریبرف تو بفسراندت گر تو تنور آذری
هر بشری که صاف شد در دو جهان ورا دلیدید غرض که فقر بد بانگ الست را بلی
رو بنمودی به تو گر همگی نه جانمیدیده شدی نشان من گر نه که بینشانمی
زرگر آفتاب را بسته گاز میکنیکرته شام را ز مه نقش و طراز میکنی
آنک بخورد دم به دم سنگ جفای صدمنیغم نخورد از آنک تو روی بر او ترش کنی
خواجه ترش مرا بگو سرکه به چند میدهیهست شکرلبی اگر سرکه به قند میدهی
صبح چو آفتاب زد رایت روشنایییلعل و عقیق میکند در دل کان گداییی
مرا سودای آن دلبر ز دانایی و قراییبرون آورد تا گشتم چنین شیدا و سودایی
مسلمانان مسلمانان مرا ترکی است یغماییکه او صفهای شیران را بدراند به تنهایی
چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمیگردیمگر تو فکر منحوسی که جز بر غم نمیگردی