گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
گرم سیم و درم بودی مرا مونس چه کم بودیوگر یارم فقیرستی ز زر فارغ چه غم بودی
امیر دل همیگوید تو را گر تو دلی داریکه عاشق باش تا گیری ز نان و جامه بیزاری
چو سرمست منی ای جان ز خیر و شر چه اندیشیبراق عشق جان داری ز مرگ خر چه اندیشی
اگر زهر است اگر شکر چه شیرین است بیخویشیکله جویی نیابی سر چه شیرین است بیخویشی
چو بی گه آمدی باری درآ مردانه ای ساقیبپیما پنج پیمانه به یک پیمانه ای ساقی
مبارک باشد آن رو را بدیدن بامدادانیبه بوسیدن چنان دستی ز شاهنشاه سلطانی
بیامد عید ای ساقی عنایت را نمیدانیغلامانند سلطان را بیارا بزم سلطانی
مرا آن دلبر پنهان همیگوید به پنهانیبه من ده جان به من ده جان چه باشد این گران جانی
بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانیفغان برخاست از جانهای مجنونان روحانی
مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخنخاییعجب امسال ای عاشق بدان اقبالگه آیی
به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشاییچرا بیگانهای از ما چو تو در اصل از مایی
رها کن ماجرا ای جان فروکن سر ز بالاییکه آمد نوبت عشرت زمان مجلس آرایی
بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خوییچو شعری نور افشانی و زان اشعار برگویی
درآمد در میان شهر آدم زفت سیلابیفنا شد چرخ و گردان شد ز نور پاک دولابی
یکی گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبیزهی صورت زهی معنی زهی خوبی زهی خوبی
اگر الطاف شمس الدین بدیده برفتادستیسوی افلاک روحانی دو دیده برگشادستی
ز رنگ روی شمس الدین گرم خود بو و رنگستیمرا از روی این خورشید عارستی و ننگستی
اگر امروز دلدارم کند چون دوش بدمستیدرافتد در جهان غوغا درافتد شور در هستی
غلام پاسبانانم که یارم پاسبانستیبه چستی و به شبخیزی چو ماه و اخترانستی
گر آبت بر جگر بودی دل تو پس چه کاره ستیتنت گر آن چنان بودی که گفتی دل نگاره ستی
اگر یار مرا از من غم و سودا نبایستیمرا صد در دکان بودی مرا صد عقل و رایستی
دل پردرد من امشب بنوشیدهست یک دردیاز آنچ زهره ساقی بیاوردش ره آوردی
دل آتش پرست من که در آتش چو گوگردیبه ساقی گو که زود آخر هم از اول قدح دردی
اگر آب و گل ما را چو جان و دل پری بودیبه تبریز آمدی این دم بیابان را بپیمودی