گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
در پرده خاک ای جان عیشی است به پنهانیو اندر تتق غیبی صد یوسف کنعانی
از آتش ناپیدا دارم دل بریانیفریاد مسلمانان از دست مسلمانی
هر لحظه یکی صورت میبینی و زادن نیجز دیده فزودن نی جز چشم گشودن نی
ای خواجه سلام علیک از زحمت ما چونیای معدن زیبایی وی کان وفا چونی
همرنگ جماعت شو تا لذت جان بینیدر کوی خرابات آ تا دردکشان بینی
ای بود تو از کی نی وی ملک تو تا کی نیعشق تو و جان من جز آتش و جز نی نی
با هر کی تو درسازی میدانک نیاساییزیر و زبرت دارم زیرا که تو از مایی
ای خیره نظر در جو پیش آ و بخور آبیبیهوده چه میگردی بر آب چو دولابی
ای سوخته یوسف در آتش یعقوبیگه بیت و غزل گویی گه پای عمل کوبی
خواهم که روم زین جا پایم بگرفتهستیدل را بربودهستی در دل بنشستهستی
آمد مه ما مستی دستی فلکا دستیمن نیست شدم باری در هست یکی هستی
ماییم در این گوشه پنهان شده از مستیای دوست حریفان بین یک جان شده از مستی
گر نرگس خون خوارش دربند امانستیهم زهر شکر گشتی هم گرگ شبانستی
گر هیچ نگارینم بر خلق عیانستیای شاد که خلقستی ای خوش که جهانستی
ای ساکن جان من آخر به کجا رفتیدر خانه نهان گشتی یا سوی هوا رفتی
ای یار غلط کردی با یار دگر رفتیاز کار خود افتادی در کار دگر رفتی
نه چرخ زمرد را محبوس هوا کردیتا صورت خاکی را در چرخ درآوردی
ای پرده در پرده بنگر که چهها کردیدل بردی و جان بردی این جا چه رها کردی
ای پرده در پرده بنگر که چهها کردیدل بودی و جان بردی این جا چه رها کردی
ای صورت روحانی امروز چه آوردیآورد نمیدانم دانم که مرا بردی
گر شمس و قمر خواهی نک شمس و قمر باریور صبح و سحر خواهی نک صبح و سحر باری
از مرگ چه اندیشی چون جان بقا داریدر گور کجا گنجی چون نور خدا داری
امشب پریان را من تا روز به دلداریدر خوردن و شب گردی خواهم که کنم یاری
نظاره چه میآیی در حلقه بیداریگر سینه نپوشانی تیری بخوری کاری