گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
گر روی بگردانی تو پشت قوی داریکان روی چو خورشیدت صد گون کندت یاری
ای جان و جهان آخر از روی نکوکارییک دم چه زیان دارد گر روی به ما آری
ای بر سر بازارت صد خرقه به زناریوز روی تو در عالم هر روی به دیواری
گفتم که بجست آن مه از خانه چو عیاریتشنیع زنان بودم بر عهد وفاداری
ای بر سر هر سنگی از لعل لبت نوریوز شورش زلف تو در هر طرفی سوری
ای دشمن عقل من وی داروی بیهوشیمن خابیه تو در من چون باده همیجوشی
ای بر سر و پا گشته داری سر حیرانیبا حلقه عشاقان رو بر در حیرانی
آن چهره و پیشانی شد قبله حیرانیتشویش مسلمانی ای مه تو که را مانی
ای باغ همیدانی کز باد کی رقصانیآبستن میوه ستی سرمست گلستانی
مانده شدم از گفتن تا تو بر ما مانیخویش من و پیوندی نی همره و مهمانی
آن ماه همیتابد بر چرخ و زمین یا نیخود نیست به جز آن مه این هست چنین یا نی
افند کلیمیرا از زحمت ما چونیای جان صفا چونی وی کان وفا چونی
در عشق کجا باشد مانند تو عشقینیشاهان ز هوای تو در خرقه دلقینی
چون بسته کنی راهی آخر بشنو آهیاز بهر خدا بشنو فریاد و علی اللهی
جانا تو بگو رمزی از آتش همراهیمن دم نزنم زیرا دم مینزند ماهی
در کوی کی میگردی ای خواجه چه میخواهیپابسته شدی چون من زان دلبر خرگاهی
ای شادی آن روزی کز راه تو بازآییدر روزن جان تابی چون ماه ز بالایی
ما مینرویم ای جان زین خانه دگر جایییا رب چه خوش است این جا هر لحظه تماشایی
هم پهلوی خم سر نه، ای خواجهٔ هرجاییپرهیز ز هشیاران وز مردم غوغایی
من نیت آن کردم تا باشم سودایینیت ز کجا گنجد اندر دل شیدایی
عیسی چو توی جانا ای دولت ترساییلاهوت ازل را از ناسوت تو بنمایی
جانا نظری فرما چون جان نظرهاییچون گویم دل بردی چون عین دل مایی
گل گفت مرا نرمی از خار چه میجوییگفتم که در این سودا هشیار چه میجویی
ای دل به ادب بنشین برخیز ز بدخوییزیرا به ادب یابی آن چیز که میگویی