گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چو شد روی گیتی به رنگ زریرز رخساره خور فرو شست قیر
چو پیغام بشنید و نامه بخواندز شادی بخندید و خیره بماند
چو لشکر برفت و برآراست کارسه ماهش درنگ آمد و روزگار
شنیدم که ضحاک چندان بخوردکه آمد سر هر دو کتفش به درد
یکی مرد هندی ز درگاه شاهدرآمد نشسته بر او گرد راه
وز آن سوی دیهیم لشکر براندسپه را به دریا گذر بشاند
چو دید آن که کردند ماچین تباهیکی نامه کرد او به طیهور شاه
چو بر خواند نامه بدو ترجمانبخواند آتبین را هم اندر زمان
وز آن روی بر آتبین با سپاهدرافگند کشتی به دریا و چاه
قطعه شمارهٔ ۱
خذ الکتاب و بلغ سلامی الأحباب
نویسنده را نامه فرمود و گفتکه با نیکمردان هنر باد جفت
چو کشتی روان شد سپه برکشیدسوی مرز چین لشکر اندر کشید
چو نوشان بدید آن که سخت است کارنهانی برافگند چندین سوار
همی آتبین داشت خمدان حصارگه آسایش و گاه در کارزار
دگر روز نوشان یکی برگزیدکه گوید به گفتار و داند شنید
ز ماچین سر ماه نامه رسیدسوی آتبین کاین شگفتی که دید
برآمد دگرباره غلغل ز شهرکه مردم ز سختی همی یافت بهر
سواران نوشان چو بشتافتندبه بیت المقدس خبر یافتند
چو یک نیمه ره زیر پی کرد کوشسپاهی گزین کرد پولادپوش
چو انبوه شد رزم و دید آتبینکجا چیره گشتند گردان چین
قطعه شمارهٔ ۲
دیده از دیدنش بخواهم دوخت
دگر روز دستورش اندر رسیدبسی خوردنی پیش خسرو کشید
همان گه یکی نامه فرمود گفتبه نام خداوند بی یار و جفت
بهک بدگمان شد ز کردار کوشبه کار اندرون تیزتر کرد هوش