گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
قطعه شمارهٔ ۳
وآن دوستی که داشتی اول چرا کم است
سر سال نو هرمز فروردیندر اختر نگه کرد شاه آتبین
فرع را فرستاد با کامدادبدان سان که بایست پیغام داد
به سرمستی اندر فرع را چه گفتکه بگشای بر من تو راز از نهفت
فرع را فرستاد نزدیک شاهکه کی راه یابم بدین پیشگاه
فرع پیش شاه اندر آمد ز راهکه را برگزید از میان گفت شاه
به دستور فرمود تا کرد سازدر گنج های کهن کرد باز
چو روز آمد از ماه اردیبهشتجهان شد ز لاله به سان بهشت
از ایشان دژم گشت سالار کوهفرع را بخواند از میان گروه
شبی شادمان خفته بد آتبینچنان دید در خواب شاه زمین
به خواب اندرون شد شبی سهمناکروان جهاندار جمشید پاک
آشفتن چشم های مستتدود دل یار مهربانست
گذشت آن شب و بامداد پگاهفرستاد دستور را پیش شاه
بدو گفت طیهور کاکنون ز راهبیندیش تا چون شود بی سپاه
دگر روز شد پیش شاه آتبینفراوانش بستود و کرد آفرین
چو رفت آتبین از بسیلا برونز دیده زن و مرد راندند خون
همی راند تا کوه شد بر دو شاخبرآمد به خشکی و جای فراخ
از آن آتبین شادمان گشت سختجهان تیره گون گشت و بربست رخت
همی بود در بیشه شاه آتبینز گردون دژم وز زمانه به کین
پراندیشه خسرو شبی خفته بودجهان دید کز میغ آشفته بود
به پیش فرارنگ شد در زماندلش کرد از این داستان شادمان
چنان دان که دیدم من امشب به خوابدلارای باغی و میدان و آب
قطعه شمارهٔ ۵
که همان لعبت نگارینست
یکی روز بیرون شد از پیشگاهخروش آمد از مرد فریادخواه