گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
قطعه شمارهٔ ۲
دیده از دیدنش بخواهم دوخت
دگر روز دستورش اندر رسیدبسی خوردنی پیش خسرو کشید
همان گه یکی نامه فرمود گفتبه نام خداوند بی یار و جفت
بهک بدگمان شد ز کردار کوشبه کار اندرون تیزتر کرد هوش
فرستاد نامه به ضحاک شاهکه چو من بدین جا کشیدم سپاه
ز دشمن چو ایمن شد و کام یافتشب و روز آرام و شادی بیافت
وز آن روی چون آتبین بازگشتبسیلا ز شادی پر آواز گشت
زنان بسیلا همی دید شاهبه بالا چو سرو و به چهره چو ماه
دگر روز برخاست جوینده شاهچو بیدل همی رفت تا بارگاه
ز شادی خورش خواست طیهور و میبه شمشیر می رنج را کرد پی
وز آن پس گهی آتبین پیش شاهگهی شد به ایوان او بی سپاه
قطعه شمارهٔ ۳
وآن دوستی که داشتی اول چرا کم است
سر سال نو هرمز فروردیندر اختر نگه کرد شاه آتبین
فرع را فرستاد با کامدادبدان سان که بایست پیغام داد
به سرمستی اندر فرع را چه گفتکه بگشای بر من تو راز از نهفت
فرع را فرستاد نزدیک شاهکه کی راه یابم بدین پیشگاه
فرع پیش شاه اندر آمد ز راهکه را برگزید از میان گفت شاه
به دستور فرمود تا کرد سازدر گنج های کهن کرد باز
چو روز آمد از ماه اردیبهشتجهان شد ز لاله به سان بهشت
از ایشان دژم گشت سالار کوهفرع را بخواند از میان گروه
شبی شادمان خفته بد آتبینچنان دید در خواب شاه زمین
به خواب اندرون شد شبی سهمناکروان جهاندار جمشید پاک
آشفتن چشم های مستتدود دل یار مهربانست
گذشت آن شب و بامداد پگاهفرستاد دستور را پیش شاه