گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چنین گفت کای بدتن بدنژادکه چون تو بدی خود ز مادر نزاد
گزین کرد کوش از سپه صد هزارزره پوش و رزم آزموده سوار
همان شب یکی نامه فرمود گفتکه با شاه فر مهی باد جفت
شب آمد طلایه برون کرد کوشنبیسنده ای خواست بسیار هوش
چو خورشید بر زد سر از برج گاوخروشان همی بر هوا شد چکاو
سپیده دمان رزم را ساز کردتبیره خروشیدن آغاز کرد
فرستاد پیغام نزد قبادکه گردنده گردون تو را داد داد
دگر ماه بگذشت بی رزم و کینبرآسوده از خون گردان زمین
به هنگام شب کوش را با قبادبرآن رزمگه آشنایی فتاد
قطعه شمارهٔ ۱۱
که سوز عشق تو انداخت در جهان آتش
سوی رزم شد کوش چون روز بودکه بر دشمنان دوش پیروز بود
قباد سپهبد چو آمد به هوشبرآورد با لشکر خویش جوش
چو نزدیک آمل رسید آن سپاهگروهی برفتند نزدیک شاه
فریدون ز گفتار او گشت شاددلش تازه تر گشت و رخ بر گشاد
پسر داشت کنعان یکی کوش نامبه مردی همانا رسیده تمام
بر این داستان دگر دار گوشنگه کن به کردار و بازار کوش
خوش آمدش بنشست بر کوه ژرفپس افگند از آن شهر سنگی شگرف
وز آن جا سپه سوی مکران کشیدچو آگاهی از وی به مکران رسید
وز آنجا سوی شهر خمدان کشیدهمی برتر از خویشتن کس ندید
به خودکامگی شاه بر تخت شدبه کار زمان دلش پردخت شد
قطعه شمارهٔ ۱۲
هر که بینی دم صاحبنظری می زندش
جهان را چو شعر سیه چاک شدز می مغز بی هوش و بی باک شد
سواری که از چین فرستاده بودبه ایران و پندش بسی داده بود
از آن ایمنی راه کشی گرفتمی و رامش و رای خوشی گرفت