گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
وز آن جا سپه سوی مکران کشیدچو آگاهی از وی به مکران رسید
وز آنجا سوی شهر خمدان کشیدهمی برتر از خویشتن کس ندید
به خودکامگی شاه بر تخت شدبه کار زمان دلش پردخت شد
قطعه شمارهٔ ۱۲
هر که بینی دم صاحبنظری می زندش
جهان را چو شعر سیه چاک شدز می مغز بی هوش و بی باک شد
سواری که از چین فرستاده بودبه ایران و پندش بسی داده بود
از آن ایمنی راه کشی گرفتمی و رامش و رای خوشی گرفت
چو برگشت قارن ز سقلاب و رومگشاده به نیرو همه مرز و بوم
چنان بود یک روز کز مرز چینز فرزانه پنجاه مرد گزین
ز گفتار ایشان دژم گشت شاههمی از تن خویش دید آن گناه
برون آمد از پیش تخت بلندبه هر سو درافگند پویان نوند
چو آگاهی آمد به کوش سترگکه آمد ز ایران سپاهی بزرگ
به خواب اندر آمد سر هر گروهیکی تا سپیده برآمد ز جای
بفرمود تا رفت نستوه پیشبدو گفت کای مهتر خوب کیش
قطعه شمارهٔ ۱۳
که هرچه می نگرم شاهدست در نظرم
دگر روز برداشت لشکر ز جایجهان پر شد از ناله کوس و نای
سپیده چو بگشاد چون باز پربگسترد بر دشت خورشید فر
چو از قلب قارن بدید آن شکستیکی اسب آسوده را برنشست
شهنشاه چین با سپاهش نژندفرود آمد از پشت اسب سمند
چو دارای چین دید کآمد سپاههمه خیمه ها دید بی راه و راه
یکی روز قارن دژمناک بودز باد و ز باران جهان پاک بود
سپیده چو بر چرخ پرواز کرددر روشنی بر جهان باز کرد
چو بی شاه شد سوی شهر آن سپاهخروش آمد از کوی و بازارگاه
دگر روز قارن فرستاده ایجوانی سخنگوی و آزاده ای