گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
برابر همی بود با سال هشتسواری شتابان برآمد ز دشت
چنین گفت گوینده باستانکه از راستان آمد این داستان
شمارهٔ ۱
به وصل خود دوایی کن دل دیوانه ما را
پسندیده آمد سخن های توریکی نامه کردش دلارای تور
چو نزدیک کوش آمد آن تیزکوشبرآن نامه بر کوش بنهاد هوش
فرستاده تور شد پیش تختبدو گفت کای شاه فرخنده بخت
وز آن جا سوی روم برگشت شادبه داد و دهش دست و دل برگشاد
به تور آگهی آمد از هر دوانخراسان یله کرد و آمد دوان
نوندی برفت از در پهلوانکه ای شاه بیدار روشن روان
چنین تا برآمد بر این چند سالمنوچهر گردن بیاگند و یال
به تور آگهی آمد و سلم از اویکه دارد ز کینه برآن هر دو روی
به دریا نمودند هر دو درنگچنین تا در آمد منوچهر تنگ
شمارهٔ ۲
تا به دست آورم آن دلبر پردستان را
چنین بود تا قارن تیزچنگز فیرش بپردخت و آمد به جنگ
چو روز مصاف آمد و گاه جنگبه او بازخورد آن دلاور نهنگ
سراسیمه لشکر همی تاخت کوشز زخم منوچهر بی فر و هوش
به آسانی ایدر سرش گشت مستبه بیداد و بیهوده بگشاد دست
پس از بجه و نوبه مردی درشتپدید آمد و بختش آمد به مشت
همی تاخت تا پیش کاووس شاهببردندش و برگشادند راه
بدان ره کشیدش فزونی و آزکه لشکر به کشور همی خواند باز
شمارهٔ ۳
کو به یک ره برد از من صبر و آرام و شکیب
بماندند بیچاره چون بیهشانمیان دو کوه آن همه سرکشان
به فرمان دستور او کشورشهمان زیردستان و هم لشکرش
شکار آرزو کرد یک روز کوشبشد با سواران پولادپوش