گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
به فرمان دستور او کشورشهمان زیردستان و هم لشکرش
شکار آرزو کرد یک روز کوشبشد با سواران پولادپوش
چهل روز بر گرد آن بیشه کوشهمی تاخت نیرو نماندش نه توش
ز گفتار او کوش شد تنگدلبزد اسب و برگشت خوار و خجل
بدو گفت این خود نشاید شنودخداوند را ره ندانم نمود
ز گفتار او کوش شد شادمانفرود آمد از اسب هم در زمان
وزآن پس بدان راه دانش نمودز دانش دلش روشنایی فزود
بدو گفت خواهی که از نزد منکنون بازگردی از آن انجمن
چو گیتی سیه گشت همرنگ دودستاره یکی روشن او را نمود
شمارهٔ ۴
مرا همیشه قضا را قیامتست نصیب
شب آمد درآمد به اسب سمنددو دیده به روشن ستاره فگند
وزآن پس بتان را بدان چهره کردکه فرزانه او را از آن بهره کرد
مگر شاه جابلق کاو نامه ایفرستاد بر دست خودکامه ای
چو کوش جهاندیده نامه بخواندهمانگه سپه را بدان مرز راند
چو برگشتن آراست شاه و سپاهزمین را ببوسید جابلق شاه
یکی کرد صندوق رویین بساختدگر نغز فواره ای برفراخت
شمارهٔ ۵
یا فتنه آخرالزمانست
شمارهٔ ۱
بگذار بدین جهان جهانبانی را
شمارهٔ ۲
درد تو زده خانه فروش دل ما
ز اندازه هر هوس پرستی بیش است
همچون چشمت دلم فضایی تنگ است
شمارهٔ ۶
نه با خودمان صلح و نه با کس جنگ است
چشمم از عکس رخت بتخانهایست
شمارهٔ ۷
سر دو جهان به جمله کشف دل ماست