گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
لا قیالفراش نارا کن هکذا حبیبیفی النار قد تواری کن هکذا حبیبی
الا حریم لیلی، علیکم سلامیادرتم علینا صفیةالمدام
اخرج عنالمکان، یا صارمالزمانواسبح سباح حوت فی قلزمالمعانی
یا من یزید حسنک حقا تحیریاهلا و مرحبا بسراج منور
یا ویح نفسنا بفوات الفضائلیا ویل روحنا بفسادالوسائل
یا ملکالمحشر، ترحم لا ترتشیکل سقیط ردی ترحمه تنعش
قلت له مصیحا یا ملکالمشرقاقسم بالخالق مثلک لم یخلق
یا ساقی الراح خذ و امرلاء به طاسیفلست املک صبر نوبةالکاس
ایا ملتقی العیش کم تبعدیو یا فرقة الحسب کم تعتدی
یا وَلی نِعمَتی وَ سُلطانیسابِقالحُسنُ ما لَهُ ثانی
یا سندا لحاظه عاقلتی و مسکنییا ملکا جواره مکتنفی و مؤمنی
هم روت خوش هم خوت خوش هم پیچ زلف و هم قفاهم شیوه خوش هم میوه خوش هم لطف تو خوش هم جفا
ماه رمضان آمد ای یار قمر سیمابربند سر سفره بگشای ره بالا
حد و اندازه ندارد نالهها و آه راچون نماید یوسف من از زنخ آن چاه را
ای دریغا که شب آمد همه گشتیم جداخنک آن را که به شب یار و رفیقست خدا
آنچ دیدی تو ز درد دلم افزود بیاای صنم زود بیا زود بیا زود بیا
ای ساقیان مشفق سودا فزود سودااین زرد چهرگان را حمرا دهید حمرا
مستی و عاشقی و جوانی و یار مانوروز و نوبهار و حمل میزند صلا
بلبل سرمست برای خدامجلس گل بین و به منبر برآ
باز این دل سرمستم دیوانهٔ آن بندستدیوانه کسی باشد، کو بیدل و پیوندست
هست کسی کو چو من اشکار نیستهست کسی کو تلف یار نیست؟
بیا، که باز جانها را شهنشه باز میخواندبیا، که گله را چوپان بسوی دشت میراند
زان بادهٔ صوفی بود از جام، مجردکز غایت مستی ز کفش جام بیفتد
پیکان آسمان که به اسرار ما درندما را کشان کشان به سماوات میبرند