گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
امروز چه روز است که خورشید دوتاستامروز ز روزها برونست و جداست
امروز در این خانه کسی رقصانستکه کل کمال پیش او نقصانست
امروز من و جام صبوحی در دستمیافتم و میخیزم و میگردم مست
امروز مهم دست زنان آمده استپیدا و نهان چو نقش جان آمده است
امشب آمد خیال آن دلبر چستدر خانهٔ تن مقام دل را میجست
امشب شب آن دولت بیپایانستشب نیست عروسی خداجویانست
امشب شب آنست که جان شبهاستامشب شب آنست که حاجات رواست
امشب شب من بسی ضعیف و زار استامشب شب پرداختن اسرار است
امشب منم و طواف کاشانهٔ دوستمیگردم تا بصبح در خانهٔ دوست
امشب هردل که همچو مه در طلب استمانندهٔ زهره او حریف طرب است
اندر دل من درون و بیرون همه او استاندر تن من جان و رگ و خون همه اوست
اندر سر ما همت کاری دگر استمعشوقهٔ خوب ما نگاری دگر است
انصاف بده که عشق نیکوکار استزانست خلل که طبع بدکردار است
او پاک شده است و خام ار در حرم استدر کیسه بدان رود که نقد درم است
ای آب حیات قطره از آب رختوی ماه فلک یک اثر از تاب رخت
ای آمده بامداد شوریده و مستپیداست که باده دوش گیرا بوده است
ای آنکه درینجهان چو تو پاکی نیستزیبا و لطیف و چست و چالاکی نیست
ای بنده بدان که خواجهٔ شرق اینستاز ابر گهربار ازل برق اینست
ای بیخبر از مغز شده غره بپوستهشدار که در میان جان داری دوست
ای تن تو نمیری که چنان جان با تستای کفر طربفزا، که ایمان با تست
ای جان جهان جان و جهان باقی نیستجز عشق قدیم شاهد و ساقی نیست
ای جان خبرت هست که جانان تو کیستوی دل خبرت هست که مهمان تو کیست
ای جان ز دل تو بر دل من راهستوز جستن آن در دل من آگاه است
ای حسرت خوبان جهان روی خوشتوی قبلهٔ زاهدان دو ابروی خوشت