گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
آن شه که ز چاکران بدخو نگریختوز بیادبی و جرم صد تو نگریخت
آن عشق مجرد سوی صحرا میتاختدیدش دل من ز کر و فرش بشناخت
آن قاضی ما چو دیگران قاضی نیستمیلش بسوی اطلس مقراضی نیست
آنکس که امید یاری غم داده استهان تا نخوری که او ترا دم داده است
آنکس که بروی خواب او رشک پریستآمد سحری و بر دل من نگریست
آنکس که ترا به چشم ظاهر دیده استبر سبلت و ریش خویشتن خندیده است
آنکس که درون سینه را دل پنداشتگامی دو سه رفت و جمله حاصل پنداشت
آنکس که ز سر عاشقی باخبر استفاش است میان عاشقان مشتهر است
آنکس که سرت برید غمخوار تو اوستوان کو کلهت نهاد طرار تو اوست
آنکو ز نهال هوست خیزانستچون مست به هر شاخ در آویزانست
آن نور مبین که در جبین ما هستوان ضوء یقین که در دل آگاهست
آواز تو ارمغانِ نفخ صور استزان قوتِ هر دلی که بس رنجور است
از بسکه دل تو دام حیلت افراختخود را و ترا ز چشم رحمت انداخت
از بییاری ظریفتر یاری نیستوز بیکاری لطیفتر کاری نیست
از جمله طمع بریدنم آسانستالا ز کسی که جان ما را جانست
از حلقهٔ گوش از دلم باخبر استدر حلقهٔ او دل از همه حلقهتر است
از دوستی دوست نگنجم در پوستدر پوست نگنجم که شهم سخت نکوست
از دیدن اغیار چو ما را مدد استپس فرد نهایم و کار ما در عدد است
از عهد مگو که او نه بر پای من استچون زلف تو عهد من شکن در شکن است
از کفر و ز اسلام برون صحرائیستما را به میان آن فضا سودائیست
از نوح سفینه ایست میراث نجاتگردان و روان میانهٔ بحر حیات
العین لفقدکم کثیرالعبراتوالقلب لذکرکم کثیرالحسرات
افغان کردم بر آن فغانم میسوختخامش کردم چو خامشانم میسوخت
افکند مرا دلم به غوغا و گریختجان آمد و هم از سر سودا و گریخت