گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
آری صنما بهانه خود کم بودتتا خواب بیامد و ز ما بر بودت
آسوده کسی که در کم و بیشی نیستدر بند توانگری و درویشی نیست
آمد بر من چو در کفم زر پنداشتچون دید که زر نیست وفا را بگذاشت
آن آتش ساده که ترا خورد و بکاستآن ساده به از دو صد نگار زیبا است
آن بت که جمال و زینت مجلس ماستدر مجلس ما نیست ندانیم کجاست
آن پیش روی که جان او پیش صف استداند که تو بحری و جهان همچو کفست
آن تلخ سخنها که چنان دل شکن استانصاف بده چه لایق آن دهن است
آنجا که توی همه غم و جنگ و جفاستچون غرقهٔ ما شدی همه لطف و وفاست
آن جان که از او دلبر ما شادانستپیوسته سرش سبز و لبش خندان است
آن جاه و جمالی که جهانافروز استوان صورت پنهان که طرب را روز است
آن چشم فراز از پی تاب شده استتا ظن نبری که فتنه در خواب شده است
آن چشم که خون گشت غم او را جفت استزو خواب طمع مدار کو کی خفته است
آن چیست کز او سماعها را شرف استوان چیست که چون رود محل تلف است
آن چیست که لذتست از او در صورتوان چیست که بیاو است مکدر صورت
آن خواجه که بار او همه قند تر استاز مستی خود ز قند خود بیخبر است
آن دم که مرا بگرد تو دورانستساقی و شراب و قدح و دور، آنست
آن را که بود کار نه زین یارانستکاین پیشهٔ ما پیشهٔ بیکارانست
آن را که خدای چون تو یاری داده استاو را دل و جان و بیقراری داده است
آن را که غمی باشد و بتواند گفتگر از دل خود بگفت بتواند رفت
آن روح که بسته بود در نقش صفاتاز پرتو مصطفی درآمد بر ذات
آن روی ترش نیست چنینش فعل استمیگوید و میخورد در اینش فعل است
آن سایهٔ تو جایگه و خانهٔ ما استوان زلف تو بند دل دیوانهٔ ما است
آن شاه که خاک پای او تاج سر استگفتم که فراق تو ز مرگم بتر است
آن شب که ترا به خواب بینم پیداستچون روز شود چو روز دل پرغوغاست