گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
با ما ز ازل رفته قراری دگر استاین عالم اجساد دیاری دگر است
با نی گفتم که بر تو بیداد ز کیستبیهیچ زیان ناله و فریاد تو چیست
با هرکه نشستی و نشد جمع دلتوز تو نرمید زحمت آب و گلت
با هستی و نیستیم بیگانگی استوز هر دو بریدیم نه مردانگی است
پای تو گرفتهام ندارم ز تو دستدرمان ز که جویم که دلم مهر تو خست
پائی که همی رفت به شبستان سر مستدستی که همی چید ز گل دسته بدست
برجه که سماع روح برپای شده استوان دف چو شکر حریف آن نای شده است
برخیز و طواف کن بر آن قطب نجاتمانندهٔ حاجیان به حج و عرفات
برکان شکر چند مگس را غوغاستکی کان شکر را به مگسها پرواست
بر ما رقم خطا پرستی همه هستبدنامی و عشق و شور و مستی همه هست
بر من در وصل بسته میدارد دوستدل را بعنا شکسته میدارد دوست
پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرابردوخت مرقع از رگ و از پوست مرا
بر هر جائیکه سرنهم مسجود اوستدر شش جهت و برون شش، معبود اوست
بر هر جزوم نشان معشوق منستهر پارهٔ من زبان معشوق منست
بستم سر خم باده و بوی برفتآن بوی بهر ره و بهر کوی برفت
بگذشت سوار غیب و گردی برخاستاو رفت ز جای و گرد او هم برخاست
بگرفت دلت زانکه ترا دل نگرفتوآنرا که گرفت دل غم گل نگرفت
پی بر به جهانی که چو خون در رگ ماستزیرا که فسونگر و فسون در رگ ماست
بیچارهتر از عاشق بیصبر کجاستکاین عشق گرفتاری بیهیچ دواست
بیدیده اگر راه روی عین خطاستبر دیده اگر تکیه زدی تیر بلاست
بیرون ز تن و جان و روان درویش استبرتر ز زمین و آسمان درویش است
بیرون ز جهان کفر و ایمان جائیستکانجا نه مقام هر تر و رعنائیست
بیرون ز جهان و جان یکی دایهٔ ماستدانستن او نه درخور پایهٔ ماست
بییار نماند هرکه با یار بساختمفلس نشد آنکه با خریدار بساخت