گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
در راه طلب عاقل و دیوانه یکیستدر شیوهٔ عشق خویش و بیگانه یکیست
در صورت تست آنچه معنا همه اوستدر معنی تست آنچه دعوا همه اوست
در ظاهر و باطن آنچه خیر است و شر استاز حکم حقست و از قضا و قدر است
در عشق اگر چه که قدم بر قدم استآنست قدم که آن قدم از قدم است
در عشق تو هر حیله که کردم هیچستهر خون جگر که بیتو خوردم هیچست
در عشق که جز می بقا خوردن نیستجز جان دادن دلیل جانبردن نیست
در عهد و وفا چنانکه دلدار منستخون باریدن بروز و شب کار منست
در کوی غم تو صبر بیفرمانستدر دیده ز اشک تو بر او حرمانست
در مجلس عشّاق قراری دگر استوین بادهٔ عشق را خماری دگر است
در مرگ، حیاتِ اهل داد و دین استوز مرگ، روانِ پاک را تمکین است
در من غمِ شب، کور چرا پیچیده است؟کور است مگر؟ وَ یا که کورم دیده است؟
در نِه قدم ار چه راه بیپایانستکز دور نظاره، کارِ نامردانست
در نِه قدمی که چشمهٔ حیوانستمیگرد چو چرخ تا مهت گردانست
در وصل، جمالش گلِ خندانِ منستدر هجر، خیالش دل و ایمانِ منست
درویشی و عاشقی به هم سلطانیستگنجست غمِ عشق ولی پنهانیست
دستت دو و پایت دو و چشمت دو رواستاما دل و معشوق دو باشند خطاست
دلتنگم و دیدار تو درمان منستبیرنگِ رُخت زمانه زندانِ منست
دلدار اگر مرا بِدِراند پوستافغان نکنم نگویم این درد از اوست
دلدار ز پردهای کز آن سوسو نیستمیگفت بد من ارچه آتش خو نیست
دلدار ظریف است و گناهش اینستزیبا و لطیف است و گناهش اینست
دلدارم گفت کان فلان زنده ز چیست؟جانش چو منم عجب که بیجان چون زیست؟
دل در بر من زنده برای غم تستبیگانهٔ خلق و آشنای غم تست
دل در بَرِ هر که هست، از دلبر ماستهر جا جهَد این برق، از آنْ گوهر ماست
دل رفت بر کسی که بیماش خوش استغم خوش نبوَد و لیک غمهاش خوش است