گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دل رفت و سرِ راهِ دلْاِستان بگرفتوز عشق، دو زلفِ او به دندان بگرفت
دل یاد تو کرد چون به عشرت بنشستجام از ساقی ربود و انداخت شکست
دل یاد تو کرد چون طرب میانگیختوالله که نخورد آن قدح را و بریخت
دور است ز تو نظر بهانه اینستکاین دیدهٔ ما هنوز صورت بین است
دوش از سر لطف یار در من نگریستگفتا بیما چگونه بتوانی زیست
دی آنکه ز سوی بام بر ما نگریستیا جان فرشته است یا روح پریست
دیوانه شدم خواب ز دیوانه خطا استدیوانه چه داند که ره خواب کجاست
راهی ز زبان ما به دل پیوسته استکاسرار جهان و جان در او پیوسته است
روزی ترش است و دیدهٔ ابر تر استاین گریه برای خندهٔ برگ و بر است
روزی که تو را ببینم آدینهٔ ماستهر روز به دولتت به از دینهٔ ماست
روزی که مرا به نزد تو دورانستساقی و شراب و قدح و دورانست
زان روز که چشم من به رویت نگریستیک دم نگذشت کز غمت خون نگریست
زان روی که دل بستهٔ آن زنجیر استدر دامن تو دست زدن تقدیر است
زان رونق هر سماع آواز دف استزانست که دف زخم و ستم را هدف است
زان مِی خوردم که روح پیمانهٔ اوستزان مست شدم که عقل دیوانهٔ اوست
زان می مستم که نقش جامش عشق استوان اسب سواری که لجامش عشق است
سرسبز بود خاک که آبش یار استخاصّه خاکی که ناطق و بیدار است
سر سخن دوست نمیارم گفتدریست گرانبها نمیارم سفت
سرگشته چو آسیای گردان کنمتبیسر گردان چو گوی گردان کنمت
سرگشته دلا به دوست از جان راهستای گمشده آشکار و پنهان راهست
سرمایهٔ عقل سر دیوانگیستدیوانهٔ عشق مرد فرزانگیست
سلطان ملاحت، مه موزون منستدر سلسلهاش، این دل مفتون منست
سنبل چو سر عقاب زلف تو نداشتدر عالم حسن آب زلف تو نداشت
شاگرد تو است دل که عشق آموز استمانندهٔ شب گرفته پای روز است