گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
لطف تو جهانی و قرانی افراشتوین تعبیههای خود به چیزی ننگاشت
ما را به جز این زبان ، زبانی دگر استجز دوزخ و فردوس مکانی دگر است
ما را بدم پیر نگه نتوان داشتدر خانهٔ دلگیر نگه نتوان داشت
ما عاشق عشقیم که عشق است نجاتجان چون خضر است و عشق چون آبحیات
ما عاشق عشقیم و مسلمان دگر استما مور ضعیفیم و سلیمان دگر است
ماه عید است و خلق زیر و زبر استتا فرجه کند هر آنکه صاحب نظر است
ماهی تو که فتنهای ندارم ز تو دستدرمان ز که جویم که دلم از تو بخست
ماهی که نه زیر و نی به بالاست کجاستجانی که نه بیما و نه با ماست کجاست
مرغ جان را میل سوی بالا نیستدر شش جهتش پر زدن وپروا نیست
مرغ دل من چو ترک این دانه گرفتانصاف بده که نیک مردانه گرفت
مر وصل ترا هزار صاحب هوس استتا خود به وصال تو که را دسترس است
مست است دو چشم از دو چشم مستتدریاب که از دست شدم در دستت
مستم ز خمار عبهر جادویتدفعم چه دهی چو آمدم در کویت
مستی ز ره آمد و بما در پیوستساغر میگشت در میان دست بدست
معشوق شرابخوار و بیسامانستخونخواره و شوخ و شنگ و نافرمانست
من آن توام کام منت باید جستزیرا که در این شهر حدیث من و تست
من بندهٔ آن کسم که بیماش خوش استجفت غم آن کسم که تنهاش خوش است
من زان جانم که جانها را جانستمن زان شهرم که شهر بیشهرانست
منصور حلاجی که اناالحق میگفتخاک همه ره به نوک مژگان میرفت
من کوهم و قال من صدای یار استمن نقشم و نقشبندم آن دلدار است
من محو خدایم و خدا آن منستهر سوش مجوئید که در جان منست
میدان که درون تو مثال غاریستواندر پس آنغار عجب بازاریست
میگرییم زار و یار گوید زرقستچون زرق بود که دیده در خون غرقست
میگفت یکی پری که او ناپیداستکان جان که مقدست است از جای کجاست