گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
گر شرم همی از آن و این باید داشتپس عیب کسان زیر زمین باید داشت
گرمای تموز از دل پردرد شماستسرمای زمستان تبش سرد شماست
گر حلقهٔ آن زلف چو شستت نگرفتتا باده از آن دو چشم مستت نگرفت
کس دل ندهد بدو که خونخوار منستجان رفت چه جای کفش و دستار منست
کس نیست که اندر هوسی شیدا نیستکس نیست که اندر سرش این سودا نیست
گفتار تو زر و نعلت ار زرین استیک حبه به نزد کس نَیَرزی اینست
گفتا که بیا سماع در کار شدهاستگفتم که برو که بنده بیمار شدهاست
گفتا که شکست توبه بازآمد مستچون دید مرا مست بهم برزد دست
گفتم بجهم همچو کبوتر ز کفتگفت ار بجهی کند غمم مستخفت
گفتم چشمم که هست خاک کویتپرآب مدار بیرخ نیکویت
گفتم دلم از تو بوسهای خواهانستگفتا که بهای بوسهٔ ما جانست
گفتم عشقت مرا بت و خویش منستغم نیست غم از دل بداندیش منست
گفتم که بیا بچشم من درنگریستمن نیز به حال گفتمش کاین دغلیست
گفتند که دل دگر هوائی میپختاز ما بشد و هوای جائی میپخت
گفتم که دلم آلت و انگاز مستمانند رباب دل همآواز منست
گفتند که شش جهت همه نور خداستفریاد ز حلق خاست کان نور کجاست
گفتی چونی بنده چنانست که هستسودای تو بر سر است و سر بر سر دست
گفتی گشتم ملول و سودام گرفتتا شد دل از این کار و از این جام گرفت
گم باد سَری که آن سَران را پا نیستوان دل که بجان غرقهٔ این سودا نیست
کوچک بودن بزرگ را کوچک نیستهم کودکی از کمال خیزد شک نیست
گویند بیا به باغ کانجا لاغ استنی زحمت نزهت و نه بانگ زاغ است
گویند که صاحب فنون عقل کل استمایه ده این چرخ نگون عقل کل است
گویند که عشق عاقبت تسکین استاول شور است و عاقبت تمکین است
گویند مرا که این همه درد چراستوین نعره و آواز و رخ زرد چراست