گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ز همراهان جدایی مصلحت نیستسفر بیروشنایی مصلحت نیست
به جان تو که سوگند عظیمستکه جانم بیتو دربند عظیمست
بگو ای یار همراز این چه شیوهستدگرگون گشتهای باز این چه شیوهست
شنیدم مر مرا لطفت دعا گفتبرای بندهٔ خود لطفها گفت
قرار زندگانی آن نگارستکز او آن بیقراری برقرارست
صدایی کز کمان آید نذیریستکه اغلب با صدایش زخم تیریست
مبر رنج ای برادر خواجه سخت استبه وقت داد و بخشش شوربخت است
ز بعد وقت نومیدی امیدیستبه زیر کوری اندر سینه دیدیست
طبیب درد بیدرمان کدامسترفیق راه بیپایان کدامست
چو با ما یار ما امروز جفتستبگویم آنچ هرگز کس نگفتهست
زهی می کاندر آن دستست هیهاتکه عقل کل بدو مستست هیهات
ز میخانه دگربار این چه بویستدگربار این چه شور و گفت و گویست
در این خانه کژی ای دل گهی راستبرون رو هی که خانه خانه ماست
تو را در دلبری دستی تمامستمرا در بیدلی درد و سقامست
چو آن کان کرم ما را شکارستبه هر دم هدیه ما را ده هزارست
نگار خوب شکربار چونستچراغ دیده و دیدار چونست
در این جو دل چو دولاب خرابستکه هر سویی که گردد پیشش آبست
ایا ساقی توی قاضی حاجاتشرابی ده که آرد در مراعات
اگر حوا بدانستی ز رنگتسترون ساختی خود را ز ننگت
دو چشم آهوانش شیرگیرستکز او بر من روان باران تیرست
چنان کاین دل از آن دلدار مستستز خوف صاف ما آن یار مستست
تا نقش خیال دوست با ماستما را همه عمر خود تماشاست
میدان که زمانه نقش سوداستبیرون ز زمانه صورت ماست
دود دل ما نشان سوداستوان دود که از دلست پیداست