گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دل آمد و دی به گوش جان گفتای نام تو این که مینتان گفت
گویم سخن شکرنباتتیا قصه چشمه حیاتت
در شهر شما یکی نگاریستکز وی دل و عقل بیقراریست
آمد رمضان و عِید با ماستقفل آمد و آن کلید با ماست
گر جام سپهر، زهرپیماستآن در لب عاشقان چو حلواست
من سر نخورم که سر گرانستپاچه نخورم که استخوانست
گر مینکند لبم بیانتسر میگوید به گوش جانت
پرسید کسی که ره کدامستگفتم کاین راه ترک کامست
مر عاشق را ز ره چه بیمستچون همره عاشق آن قدیمست
امروز جنون نو رسیدهستزنجیر هزار دل کشیدهست
آن را که در آخرش خری هستاو را به طواف رهبری هست
ای گشته ز شاه عشق شهماتدر خشم مباش و در مکافات
ای کرده میان سینه غارتای جان و هزار جان شکارت
آن خواجه اگر چه تیزگوش استاستیزه کن و گران فروش است
آن ره که بیامدم کدامستتا بازروم که کار خامست
ای از کرم تو کار ما راستهر جای که خرمیست ما راست
هین که گردن سستکردی، کو کبابت؟ کو شرابت؟هین که بس تاریکرویی، ای گرفته آفتابت
عاشقان را گرچه در باطن جهانی دیگرستعشق آن دلدار ما را ذوق و جانی دیگرست
خلقهای خوب تو پیشت دود بعد از وفاتهمچو خاتونان مه رو میخرامند این صفات
چون نداری تاب دانش چشم بگشا در صفاتچون نبینی بیجهت را نور ِاو بین در جهات
خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنستنیم نانی دررسد تا نیم جانی در تنست
خدمت بیدوستی را قدر و قیمت هست نیستخدمت اندر دست هست و دوستی در دست نیست
چون دلت با من نباشد همنشینی سود نیستگرچه با من مینشینی چون چنینی سود نیست
ساربانا اشتران بین سر به سر قطار مستمیر مست و خواجه مست و یار مست اغیار مست